و مىگفت « الآن براى ما مهمان غريبى سرخواهد رسيد » من از حماقت حاكم متعجب شدم و پس از ساعتى خواستم از نزد او بروم حاكم گفت مرو و صبر كن تا عاقبت كار را ببينى ، ما همچنان مشغول صحبت بوديم كه ناگاه يكى از كسان او از در درآمد و خبر داد كه الآن كشتىاى از عمان به بندر وارد شد . ساعتى نگذشت كه چند نفر به نزد حاكم آمدند و چند جعبهء محتوى بعضى اسبابها و پارچه و گلاب همراه داشتند ، همين كه جعبهء گلاب را گشودند قورباغهء درشتى از درون آن بيرون جست و به روى ديوار پريد و كنار قورباغهء اول قرار گرفت ، اين واقعه را من به چشم خودم ديدم .
[ داستان شمارهء ] : 107
مىگويند همين شخص بوده است كه نهنگهاى خليج صندابور را افسون كرده چنان كه تا اين ساعت گزندى از آنان به احدى نرسيده است همچنين در خليج سريره نيز نهنگ ( تمساح ) به كسى آزار نمىرساند در صورتى كه قبل از اين امكان نداشت كسى به آب نزديك شود و مورد حملهء نهنگ واقع نگردد .
در اين خليج نهنگ فراوان وجود داشت ، روزى مردى هندى كه از آنجا مىگذشت به شاه سريره گفت من مىتوانم اين نهنگها را افسون كنم تا در خليج آزار آنها به كسى نرسد شاه گفت اگر چنين كنى به تو فلان مقدار جايزه خواهم داد اما آن مرد از آنجا رفت و ديگر كسى او را نديد . مدتى از اين قضيه گذشت تا آنكه مرد كاهنى كه در فن افسون و سحر مهارت داشت به سريره آمد و به يكى از دوستان خود برخورد و به او گفت آيا ميل دارى به تو چيزى تماشائى نشان دهم ؟ گفت آرى آنگاه