تخطي إلى المحتوى الرئيسي

شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام ( فارسى ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
برآشفتند و گفتند : راست مىگويى : به لات و عزّى سوگند كه در تهامه هرگز پادشاهى وجود نداشته است . [ پس از اين واقعه ] قريش آنچه را به وى وعده داده بودند ، نقض كردند و او نيز به نزد قيصر بازگشت تا او را باخبر سازد . زبير مىگويد : محمدبن ضحاك بن عثمان خزامى از پدرش نقل كرده كه أسود بن عبدالمطلب در زمانى كه قريش قصد داشتند عثمان بن حويرث را به عنوان حكمران خود بپذيرند گفت : قريشيان سركشانى هستند كه زير بار شاه و حكمران نمىروند . ديگر آنكه زبير در روايتى نقل كرده كه قيصر ، زمانى كه عثمان را به عنوان پادشاه مكه برگزيد او را بر ماديانى سوار كرد كه زين آن از طلا بود . زبير مىگويد : همان شخص به من گفت : زمانى كه عثمان بن حويرث همراه با نامهء مأموريت قيصر به مكه آمد ، پايين نامهء قيصر ، با طلا امضا شده بود . زبير دربارهء فرجام كار عثمان بن حويرث مىگويد : او براى ديدار با قيصر به شام رفت . در شام ، بازرگانان قريش از عمرو بن جفنه غسانى خواستند تا از عثمان نزد قيصر بدگويى كند و او را از چشم وى بياندازد ؛ عمرو نيز براى اين كار از مترجم دربار قيصر كمك خواست او نيز سخنان عثمان به قيصر به هنگام حضور وى در بارگاه وى را به گونه‌اى ترجمه كرد كه گويا به قيصر دشنام داده است ؛ قيصر دستور اخراج عثمان را صادر كرد . پس از آن عثمان نقشهء ديگرى كشيد و مجدداً خود را به قيصر رساند و به وى فهماند كه مترجم دروغ گفته است . قيصر نيز به عمرو بن جفنه نوشت كه هر كس از بازرگانان شام را كه عثمان مىگويد ، به زندان اندازد . عمرو نيز چنين كرد و پس از آن به عثمان سمّ داد و او در شام وفات يافت متن كامل اين خبر را در اصل اين كتاب ، آورده‌ايم ، واللَّه اعلم .