سپس - به دنبال ذكر اشعار ديگرى - مىگويد :
گفت : آنها نگاه كردند و ديدند كه آن موجود زنى است . گفتند : تو كه هستى ؟
انسان يا پرى ؟ گفت : انسانى از جرهمىها هستم .
سپس گفت : هر كس برايم چهارپايى بياورد و برايم توشهاى و شترى فراهم آورد و مرا به بلاد عوز برساند ، پول فراوانى به وى خواهم داد . مىگويد : دو نفر مرد از جهينه براى اين كار داوطلب شدند و او را بردند وچندين شبانه روز همراهيش كردند تا بالأخره به كوه جهينه رسيدند ؛ آن زن به روستاى « نمل » و « ذر » رسيد و گفت : در اينجا بود كه قوم من هلاك شدند . آن دو آنجا را حفر كردند و اموال طلا و نقره بسيارى يافتند و بار شتر او كردند . آن زن به ايشان گفت : مبادا روى برگردانيد كه در اين صورت هر چه با خود داريد ، از بين مىرود . آنگاه ذرات ريزى پراكنده شد و آن زن را از ديدن باز داشت . چندان راهى نرفته بودند كه آن دو مرد روى گرداندند و با اين روى برگرداندن ، هر چه بار كرده بودند ، از بين رفت . با فرياد از آن زن پرسيدند كه آيا آب يافت مىشود ؟ گفت : آرى در آنجا كه تپهها وجود دارد و در همان حال كه ذرات ريز مانع از ديد وى شده بود ، مىگفت :
يا ويل يا ويلى من أجلى * أرى صغار الذرّ يبغى هبلى
سلطنَ نَفَرَيْن على محملى * لما رأيت أنه لابدّلى
من منعة أُحْرِزُ فيها معقلى
و پس از آنكه غبار و ذرات ريز وارد گلو و گوشش شد ، فريادى كشيد و جان سپرد . دو مرد جهينى ، در همانجايى كه گفته بود ، آب يافتند آن آب را « مسخى » مىگفتند ، در ناحيه « فرش ملل » در كنار مشعر و امروزه متعلق به جهينه است . « 1 »
فاكهى خبرى را آورده كه بنا بر آن جرهمىها چنان ضربهاى خوردند كه ديگر
هامش
( 1 ) - مقايسه كنيد با : الروض الأُنُف ، ج 1 ، ص 137