گرفته شده ، شگفت آور است ، زيرا مىگويد :
عبداللَّه بن ابىسلمه از احمد بن محمد بن عبدالعزيز زهرى از پدرش از سعيد ابن ابراهيم از ابىسلمة بن عبدالرحمن نقل كرده كه ابوسلمه بن عبدالاسد همراه با برخى از قريش ، رهسپار يمن شد ؛ وى مىگويد : آنان راه را گم كردند و گرفتار تشنگى شديدى شدند . ابوسلمة بن عبدالأسد به همراهانش از قريش گفت : اى قوم ! دنبال من آييد و از من اطاعت كنيد كه شترم راه را مىداند . گفتند : بسيار خوب از تو اطاعت مىكنيم . او شتر خود را به حال خود گذاشت ؛ يك شبانه روز در پى او رفتند تا نزديكى صبح بود كه شتر ، زانو زد ، ابوسلمه گفت : اين شتر در كنار آب ، زانو زده است . همگى پايين آمدند و با پشگل گوسفند روبرو شدند و ديرى نگذشت كه چشم آنها به يك چاه آب افتاد و بر سر چاه ، مرد بلند قامتى بود كه تا آن زمان به بلندى او ديده نشده بود ، نزد او رفتند . آن مرد پرسيد : از كدام خاندان هستيد ؟ گفتند : از قريش . گفت : از كدام قريش ؟ گفتند : از بنىمخزوم .
آن مرد رفت و درخت بسيار بلندى آورد . سبدى از برگ خرما از آن آويزان بود آن را پايين آورد و باز كرد . پيرمردى در آن سبد بود . ابروانش را بالا كشيد و سه بار از باز كردن چشم خوددارى كرد و آنگاه چشمان خود را باز كرد ، گفت :
چه مىخواهى ؟ گفت : اينان قومى از قريش هستند . گفت : آنان را نزد من بخوان .
آمدند . آن مرد بلند بالا گفت : مىگويد نزديك پيرمرد شويد . نزديك شديم . سه بار ديگر نيز همان كارى كه ابتدا با او كرده بود تكرار كرد . سپس چشمان خود را باز كرد و گفت : كه هستى ؟ گفت مىگويم : اينان قومى از قريش هستند . پرسيد :
از كدام قريش هستيد ؟ ابوسلمه گفت : من پاسخ دادم از بنىمخزوم . گفت : من هم از مخزوم هستم . سپس پرسيد : آيا مىدانيد چرا ( اجياد ) را بدين نام ناميدند ؟
گفتيم : نه . گفت : زيرا در آنجا اسبها گرد آمدند . سپس گفت : مىدانيد كه چرا قعيقعان را بدين نام ، نامگذارى شد ؟ گفتيم : خير . گفت : زيرا در آنجا شمشيرها به همديگر خورد و چكاچك آنها به گوشم رسيد . سپس اين شعر را خواند :
كأنْ لم يكن بين الحجون الى الصَّفا * أنيسٌ و لم يَسْمُرْ بمكةَ سامرُ
بل نحنُ كنّا أهلَها فأبادنا * كُروبُ الليالى والجُدُود العواثرُ