رفتند ، حجرالأسود را دزيدند و در حالى كه آن را همراه داشتند به جايى رسيدند . شترى كه آن را حمل مىكرد ، زانو زد و بر زمين نشست ولى آن قدر آن را زدند كه دوباره برخاست و به راه افتاد ، امّا دوباره زانو زد و نشست و باز آن را زدند و براى سوّمين بار به زانو نشست ؛ آنها گفتند : اين شتر تنها به خاطر حجرالأسود است كه زانو مىزند ، بنابراين ، حجرالأسود را در پايين مكه به خاك سپردند . من مىدانم كه شتر در كجا زانو زد . با آهن ( و ابزار ) بيرون شدند و او را با خود بردند و آن جاهايى را كه شتر در بار اوّل و دوّم و سوّم زانو زده بود ، نشان داد و گفت : اينها را حفر كنيد ؛ حفر كردند ، ولى چيزى نيافتند . سپس جاى ديگر را حفر كردند و يافتند و آن را بيرون آوردند . قصى آن را آورد و در زمين گذاشت و همچنان كه روى زمين گذاشته شده بود ، آن را لمس مىكردند تا اينكه قصى كعبه را ساخت و پس از آن وفات يافت و در حُجون به خاك سپرده شد .
اين خبر را فاكهى آورده ، ولى بعيد است كه صحيح باشد ؛ زيرا مستلزم آن است كه جرهم حجرالأسود را در جايى جز زمزم به خاك سپرده باشند ، حال آنكه مشهور است - و همچنانكه پيشتر نيز از ابناسحاق و ديگران ياد كرديم - آنان حجرالأسود را در زمزم پنهان ساختند . داستانى كه در اين خبر دربارهء به خاك سپردن حجرالأسود نقل شده ، براى بنىاياد بن نزار ، به هنگام بيرون رفتن از مكه اتفاق افتاده و حجرالأسود تا زمان قُصى زير خاك نماند ؛ زيرا زنى از خزاعه به هنگام خاكسپارى ، آن را ديده و خويشان خود را آگاه ساخته بود و آنها نيز مشروط بر آنكه ولايت كعبه به خزاعه سپرده شود ، مضر را خبر كردند . اين مطلب در خبر فاكهى به نقل از كلبى و زبيربن به كار آمده است . وى مىگويد : زبيربن به كار براى ما نقل كرد : هنگامىكه وكيع ايادى هلاك شد و خاندان اياد - كه در آن زمان ولايت كعبه را برعهده داشتند - خوار گرديدند ، مدت سه روز با ايشان به نبرد پرداختند و بدون استثنا همهء آنان را بيرون انداختند . وقتى شب سوم رسيد از اينكه مضر ولايت بر حجرالأسود را بر عهده گيرد حسادت كردند ، به همين دليل آن را بر شترى حمل كردند كه شتر زانو زد و به زمين نشست . شتر را عوض كردند و هر شتر ديگرى نيز به زمين مىافتاد و از رفتن باز مىماند . وقتى چنين ديدند ، زير درختى را
شفاء الغرام بأخبار البلد الحرام ( فارسى ) — صفحة 357
مساهمون: محمد مقدس
ص٣٥٧