اين گفتيم ، مغايرت دارد . ابناسحاق پس از يادآورى اخراج جُرهم از مكه ، به وسيلهء بنىبكربن عبد مناةبن كِنانه و غبشانبن خزاعه ، مىگويد : عمروبن حارثبن مضاض جرهمى ، دو آهوى ( طلايى ) كعبه و حجرالركن ( حجرالأسود ) را بيرون آورد و در زمزم خاك كرد و به اتفاق بقيهء جُرهمىها به يمن رفت . زبيربن به كار به همين معنا ، مطلبى دارد كه بدان خواهيم پرداخت .
قطب مىگويد : ابوعبداللَّه محمدبن عايذ دمشقى در « مغازى » خود مىنويسد : از امّ سلمه ، همسر پيامبر صلى الله عليه و آله ، نقل است كه گفت : خاندان جُرْهم اهل خانه ( كعبه ) بودند ، آنها عربهايى بودند كه به زبان عبرى « 1 » سخن مىگفتند و حضرت اسماعيل عليه السلام از ايشان زن گرفت و از آن پس حرمت خانهء كعبه را پاس نداشتند و به جنگ پرداختند و دچار اختلاف و چند دستگى شدند . خداوند نيز اعراب را بر آنها مسلط گردانيد . سپس از مكه خارج شدند و به يمن رفتند . در اطراف كعبه گودالى بود كه سيل وارد آن مىشد . در آن زمان هنوز كعبه بالا آورده نشده بود . وقتى حاجيان مىآمدند ، گودال را پر مىكردند ، ولى پس از رفتن حجاج ، دوباره به همان صورت در مىآمد . « 2 » قُصَىّ ( براى بر طرف ساختن دائمى اين گودال ) پيرامون كعبه ديوارى كشيد و با « حبى » دختر حُليل ازدواج كرد و از او صاحب اولين فرزند گرديد و به همين دليل او را عبدالدّار ناميد . پردهدارى كعبه را نيز به وى سپرد ؛ زيرا از همهء ( فرزندانش ) بزرگتر بود و عبد مناف را به نگهدارى از مناف « 3 » و سقايت كعبه گمارد . همچنين دارالندوه و كمك به حاجيان را به عبدالعُزّى واگذار كرد و بيرق را به عهدهء عبد قصى يا عبدبن قُصَىّ سپرد .
آنگاه قصى به همسرش گفت : به مادربزرگ خود بگوكه فرزندانت رابه جاى حجر ( الأسود ) ، رهنمون سازد و او در پاسخ گفت : من مىدانم جرهمىها هنگامى كه به يمن
هامش
( 1 ) - در هر دو چاپ « عربى » آمده است كه به نظر ، منطقى نيست . ( ظاهراً همان عبرى صحيح است . تقابلميان حضرت اسماعيل عليه السلام است كه عربى نمىدانسته و خاندان جرهم كه به عربى سخن مىگفتند )
( 2 ) - اين جمله در اصل عربى نامفهوم است و در پاورقى پژوهشگران ( در چاپ اول ) نيز به نامفهومى جمله اشاره شده است و ما جمله را به معنايى كه ترجمه شد ، نزديك كرديم .
( 3 ) - بت بزرگ قريش و هذيل در عهد جاهليت ، مناف نام داشت .