- لباس مصيبت پوشيدى و بر من چه گران آمد ؛ پوشيدنى نو و لباسى كه از پيش پوشيده نشده بود .
خلاصه اينكه همچنانكه گفتيم اتهام مأمون به ترور آن حضرت ، از همان آغاز وفات ، مطرح بوده است و همين باعث نگرانى مأمون شده بود لذا تظاهر به ناراحتى و بىتابى و اندوه كرد تا اين اتهام را از خود دور سازد .
به نظر مىرسد بيشتر كسانى كه قائل به طبيعى بودن مرگ آن حضرت هستند فريب تظاهر مأمون و شركت وى با پاى پياده و برهنه در تشييع جنازهء آن حضرت و در حالى كه پيشاپيش نعش حركت مىكرد و گريهكنان مىگفت : اى ابو الحسن ، پس از تو به كه روى آورم و اينكه به ادعاى برخى راويان سه روز و سه شب پاى قبر بود و طى اين مدت جز نان و نمك نمىخورد ، ايشان را دچار اين توهم كرده باشد .
همچنانكه آن دسته از كسانى كه مأمون را متهم به قتل آن حضرت مىكنند براى اين اظهار نظر خود برخوردهاى امام با او و صلابتش در حق را به عنوان دليل مطرح مىسازند ، در اين زمينه در « ارشاد » مفيد آمده است كه امام رضا در خلوت ، به مأمون پند و اندرز بسيار مىداد او را از خداى مىترسانيد و مأمون به ظاهر آنها را مىپذيرفت ولى در باطن ، ناخوش مىداشت ، روزى آن حضرت او را ديد كه وضو مىگيرد و غلامى آب روى دستش مىريزد به وى گفت : اى امير المؤمنين در عبادت خدا ، كسى را شريك مگردان ، مأمون غلام را روانه كرد و خود به تنهايى وضو گرفت ولى به تعبير راوى ، خشمش از آن حضرت افزون گشت . امام رضا با اين حال ، از فضل و حسن دو فرزند سهل نزد مأمون نكوهش مىكرد و بديهاى ايشان را برايش بازمىگفت و از گوش دادن به سخنان آنها ، برحذرش مىداشت . آن دو بر اين مطلب واقف گشتند لذا از وى نزد مأمون بدگويى كردند و مطالبى دربارهاش به وى گفتند كه حضرت را از چشم مأمون دور مىساخت و او را از هجوم مردم به وى ( امام رضا ) مىهراساندند و آن قدر به اين كار ادامه دادند تا اينكه بالاخره او را به دشمنى وى تحريك كردند و در جهت قتل ايشان ، اقدام كرد .
ولى واقعيت اينست كه هر دوى اين دليل آوردنها در نهايت سادگى و - سطحىنگرى است و تنها نشانگر آنند كه كسانى كه به آنها توسل جستهاند تا چه اندازه از تحجر فكرى برخوردارند و از فهم سياستمداران و تاريخ و حوادث و جريانهاى آنها ، عاجزند زيرا گريه و زارى غير طبيعى مأمون نشاندهندهء آنند كه او از پخش چنين اتهامى
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 437
مساهمون: هاشم معروف الحسني
ص٤٣٧