داشت خداوند همان بلا را سر او آورد و به نفرين كسى پرداخت كه انديشهء بد دربارهء آن حضرت دارد . آنگاه دوباره بوسه بر سر آن حضرت زد و گفت : عمو جان مرا پندى ده .
فرمود : پندم اين است كه در ريختن خون من از خداى بترسى . گفت : هر كس قصد بدى با شما داشت خداوند همان بلا را بر سر او آورد و دوباره سر آن حضرت را بوسيد و گفت : بازهم مرا پندى ده . فرمود : پندم اين است كه در ريختن خون من از خداى بترسى . سپس از او فاصله گرفت و من همراهيش كردم به من فرمود : برادر همين جا باش ؛ من آنجا ماندم و ايشان به خانه رفتند سپس مرا نيز به داخل خانه فرا خواند و كيسهاى به من داد و فرمود : اين را به برادرزادهء خود بده تا در سفر ، خرج راهش باشد .
على بن اسماعيل مىگويد : من كيسه را گرفتم آنگاه كيسهء ديگرى داد و فرمود به او بدهم و باز كيسهء سوم را به من داد و فرمود اين را به او بدهم . گفتم : فدايت شوم اگر در مورد او چنان مىانديشى ( و معتقدى ترا خواهد كشت ) براى چه به او كمك مىكنى ؟
فرمود : اگر من به او كمك كنم و او از من ببرد خداى اجلش را به سر مىآورد . پس از آن بالشتكى چرمين به من داد كه در آن سه هزار درهم بود و فرمود : اين را نيز به او بده . على بن جعفر مىگويد : نزد او رفتم و اولين كيسهء صدتايى را به او دادم خوشحال شد و عمويش را دعا كرد ، سپس دومى و سومى را هم به او دادم بسيار خوشحال شد بطورى كه گمان بردم بازمىگردد و به بغداد عزيمت نخواهد كرد آنگاه سه هزار درهم را به او دادم و به راه خود رفت و بر هارون الرشيد وارد شد و به خلافت سلامش كرد و گفت : گمان نمىكردم كه در زمين دو خليفه وجود داشته باشد تا اينكه عمويم موسى - بن جعفر را ديدم كه به او نيز به خلافت سلام مىكنند ( و خليفه خطابش مىكنند ) .
هارون نيز صد هزار درهم برايش فرستاد و خداوند آكلهاى بر او فرستاد كه پيش از آنكه بتواند به درهمى از آنها نظر افكند و آنها را لمس كند ، بر اثر همان مرض ، مرد .
الكشى نيز داستان سعايت محمد بن اسماعيل نسبت به عموى خود را با مضمون نزديك به همين ، روايت كرده است .
و در برخى روايات ، شخص سعايتكننده ، على بن اسماعيل آمده كه پس از تماس با يحيى بن خالد برمكى ، به اتفاق ، تصميم به سعايت عليه امام موسى بن جعفر ( ع ) كردند آنگاه اين يك ( برمكى ) او را به حضور هارون الرشيد برد و هارون او را گرامى داشت و در كنار خود نشاند و به پرسوجو دربارهء عمويش امام موسى بن جعفر ( ع ) پرداخت كه به او گفت : دو خليفه در يك زمان عمويم موسى بن جعفر در حجاز و تو
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 350
مساهمون: هاشم معروف الحسني
ص٣٥٠