مىكرد ، شهرت و آوازهء او در حجاز و عراق و ديگر مناطق ، پيچيد و علما و دانش طلبان ، به حضورش مىرسيدند و آنهايى كه تا ديروز امامتش را قبول نداشتند ، به امامت او اعتراف كرده و شيعيان به گردش جمع شدند و خمس اموال خود و زكاتشان را به او مىدادند و از تمامى اينها چيزى بر رشيد پوشيده نبود و به علاوه ، كينتوزان و بدسگالان او را نسبت به تاج و تختش ، و خطرى كه از سوى امام متوجه آن است ، تحريكش كردند و او نزديكترين كسان به موسى بن جعفر را نزد ايشان فرستاد تا بگويد : دو خليفه در يك زمان يكى پسر عمويم موسى بن جعفر در حجاز و ديگر رشيد در بغداد . و آنچنان ترس و وحشتى از او در دل رشيد بيفتاد كه خشم او به اوج رسد و هنگامى كه در برابر انبوه مردم بر سر قبر پيامبر ايستاد و گفت : السلام عليك يا ابن العم ، امام كه در كنار قبر حضور داشت فورا فرمود : السلام عليك يا أبتاه ( سلام بر تو اى پدر ) .
اين سخن را از آن جهت گفت تا نقشهاش را خنثى سازد منظور رشيد اين بود كه با اظهار خويشى با پيامبر ، نزد مردم ارجى كسب كند و اين توهم را القا كند كه ارث او ، از جدش عباس پسر عموى پيامبر ( ص ) است و پس از شنيدن اين سخن از امام ، به شدت خشمگين شد و آنگونه كه راويان مدعيند تصميم گرفت به هر قيمت شده ، ايشان را از سر راه بردارد .
و در روايت كلينى به نقل از موسى بن قاسم بجلى از على بن جعفر آمده كه گفته است : ما عمرهء رجب را بجا آورده و در مكه بوديم كه محمد بن اسماعيل پيش من آمده و گفت : عمو ، من مىخواهم به بغداد روم و مايلم با عمويم ابو الحسن ( امام موسى ( ع ) ) خداحافظى كنم و مىخواهم شما نيز با من باشيد . من نيز به اتفاق او اندكى پس از مغرب ، به خانهء برادرم كه در « حوية » بود رفتيم ، من درب خانه را زدم . برادرم پشت در آمد و گفت : كيستى ؟ گفتم : على . فرمود : هم اكنون مىآيم .
او خيلى به آرامى ، وضو مىگرفت لذا گفتم : عجله كنيد . آنگاه درحالىكه شالى بر گردن بسته بود بيرون آمد و پاى درنشست و على بن جعفر گفت : براى كارى نزد تو آمدهام اگر صلاح مىدانى كه به آن اقدام شود و اگر چنين نبود چرا بايد اينهمه خطا كنيم .
فرمود : آن كار چيست ؟ گفتم : اين برادرزادهء تست كه به وداعت آمده و مىخواهد به بغداد برود ، به من گفت كه او را فرا خوانم . او را فرا خواندم . به امام نزديك شد و سر او را بوسيد و گفت : فدايت گردم مرا پندى ده . فرمود : پندم اين است كه در ريختن خون من از خدا بترسى . در پاسخش گفت : هر كس قصد بدى با شما
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 349
مساهمون: هاشم معروف الحسني
ص٣٤٩