تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 325

مساهمون:

ص٣٢٥
وقتى مرا ديد شناخت من نيز او را مىشناختم او جزو شيعيان بود بر من سلام كرد و گفت : ابو الحسن پيش آى . گفتم : نه . گفت : چه چيزى مىخواهى ؟ گفتم : نيازهايى دارم . « صاعد » كه محل او را در « ساية » ، شناخته بود مىگويد به دنبالم آمد و من هر چه مىخواستم خود را از وى پنهان دارم نتوانستم او مرا تعقيب مىكرد و وقتى ديدم نمىتوانم از او رهايى يابم نزد مولايم رفته و او نيز به آنجا رسيد . امام به من فرمود : مگر نگفته بودم خودت را نشانش نده . گفتم : فدايت گردم من اين كار را نكردم . آنگاه امام ( ع ) به او فرمود : آيا فلان غلام خود را به من مىفروشى ؟ گفت : فدايت شوم غلام و مزرعه و هر آنچه دارم متعلق به تست . فرمود : مزرعه را خوش ندارم از تو بگيرم و پدرم از جدم حديثم كرده كه فروشندهء مزرعه بر باد رفته و خريدارش روزىدار است . ولى او به تقديم آن اصرار ورزيد و بالاخره مزرعه و غلام را از وى به هزار دينار خريد و آنگاه برده را آزاد كرد و مزرعه را به وى بخشيد . و در مقاتل الطالبيين به سند خود به نقل از يحيى بن الحسن آمده كه مىگويد : وقتى امام موسى بن جعفر از كسى سخنى را كه خوشايندش نبود مىشنيد بسته‌اى پول نزد او مىفرستاد و در بسته‌هايش بين سيصد و دويست دينار بود و زبانزد مردم شده بود . راويان نقل مىكنند كه مردى از تبار عمر بن الخطاب در مدينه بود كه او را مىآزرد و على ( ع ) را دشنام مىداد . برخى از اطرافيان به حضرت گفتند : اجازه ده تا او را بكشيم ولى حضرت بشدت از اين كار نهى فرمود و آنان را شديدا سرزنش كرد . و روزى دربارهء آن مرد پرسيد . گفتند كه در اطراف مدينه ، به كار زراعت مشغول است . حضرت سواره به مزرعه‌اش رفت و وقتى او را ديد با الاغ خود وارد مزرعه شد . آن مرد فرياد برآورد : زراعت ما را خراب مكن ولى امام به حركت خود در مزرعه ادامه داد و به او رسيد و پياده شد و نزد وى نشست و با او به شوخى پرداخت و آنگاه به او فرمود : چقدر در زراعت خود از اين بابت زيان ديدى ؟ گفت : صد دينار . فرمود : حال انتظار دارى چه مبلغ از آن عايدت شود ؟ گفت : من از غيب خبر ندارم . امام به او فرمود : پرسيدم انتظار دارى چقدر عايدت گردد ؟ گفت : انتظار دارم دويست دينار عايدم شود . امام به او سيصد دينار داد و فرمود : زراعت تو هم سر جايش هست . آن مرد برخاست و سر حضرت را بوسيد و رفت . امام به مسجد رفت و در آنجا آن مرد را ديد كه نشسته است وقتى آن حضرت را ديد گفت : خداوند مىداند كه رسالتش را در كجا قرار دهد . يارانش گرد آمدند و به او گفتند ، داستان از چه قرار است تو كه تا حال
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 325 | هاشم معروف الحسني / محمد مقدس