تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 324

مساهمون:

ص٣٢٤
روايت كرده كه او گفته است : در محلى از « جوانية » نزديكى چاهى كه به آن « ام عظام » مىگفتند تعدادى خربزه و خيار و كدو كاشتم وقتى فصل برداشت رسيد ملخها بر مزرعه‌ام حمله آوردند و تمامى محصول را خوردند و من علاوه بر بهاى دو شتر مبلغ صد و بيست دينار زيان ديده بودم . در همان حال كه نشسته بودم ( و انديشهء اين زيان مىكردم ) موسى بن جعفر ( ع ) بر من گذشت و سلامم كرد و فرمود : حالت چطور است ؟ گفتم : به روز سياه نشسته‌ام ملخ همهء زراعتم را خورده است فرمود : چقدر زيان ديدى ؟ گفتم : صد و بيست دينار به اضافه بهاى دو شتر . امام ( ع ) فرمود : اى عرفه براى ابن مغيث صد و پنجاه دينار بشمار كه اين مبلغ سى دينار و نيز دو شتر برايت به ارمغان خواهد آورد . گفتم : بيا و برايم در مورد آنها دعا كن . ايشان نيز دعا كرد و از پيامبر ( ص ) حديثم گفت كه فرمودند : به بازمانده‌هاى گرفتاريها چنگ اندازيد . آنگاه دو شتر را به او واگذاردم و آبش دادم و خداوند در ( زراعتم ) بركت قرار داد . بغدادى در روايت ديگرى كه به ادريس بن ابى رافع به نقل از محمد بن موسى بن جعفر ( ع ) نسبت داده مىافزايد كه گفت : به اتفاق پدرم به مزرعه‌اى در « ساية » رفتيم صبحگاه سردى بود از آنجا بيرون آمديم به چشمه‌اى از چشمه‌هاى « ساية » رفتيم از آن مزرعه بردهء سياه خوش‌زبانى بيرون آمد كه كهنه‌اى بر سر داشت و ديگى گلى كه بخار از آن بلند مىشد حمل مىكرد وقتى ما را ديد ايستاد و از برده‌هايى كه آنجا بودند پرسيد : ارباب شما كيست ؟ گفتند : اوست . گفت : نامش چيست ؟ گفتند : ابو الحسن . آنگاه نزد ايشان رفت و گفت : سرورم اى ابو الحسن اين مقدارى حريره ( فرنى ) است كه به تو هديه مىكنم . به او گفت : آن را نزد برده‌ها بگذار . آنها نيز از آن خوردند . آن برده رفت و برگشت و بر سر بسته‌اى هيزم آورده بود . و به ايشان گفت : سرورم اين هيزم را به تو هديه مىكنم فرمود : آن را نزد برده‌ها بگذار و برايمان آتشى مهيا كن او نيز رفت و با خود آتش آورد ابو الحسن نام او و نام اربابش را نوشت و به من داد و فرمود : فرزندم اين رقعه را نگهدار تا موقعى كه آن را از تو بخواهم . و ما را به مزرعه او برد و هر چقدر خواست در آنجا ماند و سپس فرمود : بياييد به زيارت خانهء خدا رويم ما نيز به همين قصد خارج شديم و به مكه رسيديم وقتى ابو الحسن عمرهء خود را بپايان رساند « صاعد » را فرا خواند و فرمود : برو و اين مرد را جستجو كن و هنگامى كه جاى او را يافتى مرا آگاه كن تا به سوى او روم چه خوش ندارم وقتى من به كسى كارى داشته باشم او را احضار كنم . « صاعد » مىگويد من نيز رفتم و آن مرد را شناختم