تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 147

مساهمون:

ص١٤٧
طى اين وصيت به وى گفته بود : مردم كوفه تا او را به سوى خود نكشانند رها نخواهند ساخت و اگر بر وى پيروز گشتى كارى به كارش نداشته باش كه داراى خويشان بسيارى است . معاويه نه از پسرش يزيد بزرگوارتر بود و نه دل پاكتر از او داشت و او و پدر و خانواده‌اش نيز هرگز و از همان نخستين روزهاى طلوع اسلام و طى نبردهاى خويش با پيامبر ( ص ) و على بن ابى طالب ( ع ) كمترين ارزش و اهميتى براى خويشان و نزديكان قائل نبودند آن روزى كه هند و ابو سفيان در نبرد احد با حمزه چنان كردند ، هنوز از خاطره‌ها پاك نشده است ولى او ( معاويه ) دورانديش‌تر و از پيامدها و اثرات حوادث حساستر نسبت به فرزندش بود و با اين حال همواره تلاش كرد كه با نزديكترين و ساده‌ترين وسايل به هدفهاى خود دست يابد . لذا بعيد نيست كه يزيد بن معاويه پس از انعكاسى كه حوادث كربلا بدنبال داشت و فريادهاى انتقامجويى از خون حسين از هر جا برخاست و حتى كسانى كه وجود امام حسين ( ع ) را كمتر از يزيد بن معاويه مىتوانستند تحمل كنند به گريه و زارى براى او پرداختند و عليه يزيد و ديگر ستمگران اموى سر برافراشتند سفارش امام زين العابدين ( ع ) را به فرمانده‌اش مسلم بن عقبه كرده باشد در هر صورت امام زين العابدين و اهل بيت او و همهء كسانى كه به خانه‌اش پناه آورده بودند از شر مسلم بن - عقبه در امان ماندند و ميان راويان مورخين چنين مشهور است كه تعداد افرادى كه به امام زين العابدين ( ع ) پيوستند بالغ بر چهار صد خانوار مىشدند . در ربيع الابرار زمخشرى آمده است وقتى كه يزيد بن معاويه ، مسلم بن عقبه را به جنگ اهل مدينه و ريختن خون آنان فرستاد امام زين العابدين چهار صد زن به اتفاق فرزندان و احشام آنان را ضمانت كرد و آنان را جزو خانوادهء خويش قلمداد كرد و نفقه و خورد و خوراك آنها را بر عهده گرفت تا اينكه ارتش عقبه ، مدينه را ترك گفت و يكى از اين زنان سوگند ياد كرد كه او آسايش و زندگى مرفهى را كه در خانه امام از آن برخوردار بود در خانه پدر و مادرش نيز برخوردار نبود . ابن قتيبة روايت مىكند كه تعداد كشته‌هاى فرزندان انصار و مهاجرين و سران مدينه به هزار و هفتصد تن و كشته‌هاى ديگر مردم به غير از زنان و كودكان به ده هزار تن رسيد و ادامه مىدهد كه : يكى از سربازان مسلم بن عقبه بر زنى زائو از انصار وارد شد كه كودكش همراهش بود گفت : آيا پولى دارى ؟ زن پاسخ داد : نه به خدا