تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 144

مساهمون:

ص١٤٤
خود را تسليم ما كنى تا ترا نزد ابن زياد بريم و او در مورد تو تصميم بگيرد و يا اينكه به جنگ بپردازى . ولى او و يارانش گروه اندكى بودند كه بايد در برابر انبوه لشكريان به جنگ مىپرداختند و خداوند هم كه كسى را از علم غيب در مورد كشته شدنش آگاه نكرده بود ولى او مرگ شرافتمندانه را بر زندگى زبونانه ترجيح داد و خداوند نيز بر امام حسين رحمت آورد و قاتلانش را رسوا ساخت آنها او را در حالى كشتند كه تمام شبش را به نماز پرداخته و روزش را روزه گرفته بود ، او كسى نبود كه قرآن را با غنا و روزه را با مىگسارى عوض كند كه در اين سخن به يزيد بن معاويه لعنة اللّه عليه طعنه مىزد و بسيارى از اين گونه برخوردها كه طى آنها بر كشته شدن امام حسين ، اظهار ناراحتى و اندوه مىكرد و مردم را عليه قاتلانش برمىانگيخت . خلاصه اينكه شهادت امام حسين ( ع ) مردم مدينه را سرشار خشم و كينه نسبت به يزيد كرده بود و برخوردهاى امام زين العابدين ( ع ) و عمه او زينب ( س ) آنان را مهياى قيام كرده بود و گروهى از آنان نزد او رفتند و على رغم اينكه بخششهاى فراوانى به آنها كرده بود پس از بازگشت ، سر از اطاعتش برتافتند و عبد اللّه بن حنظله يكى از آنان گفت كه من از نزد كسى مىآيم كه اگر تنها همين گروه همراهم مىشدند به جنگش مىشتافتم و تنها به اين علت بخششهاى او را پذيرفتم كه قدرت بيشترى داشته باشم و منذر بن زبير يكى ديگر از آنان كه نزد يزيد بن معاويه رفته بود گفت : او مبلغ صد هزار ( درهم ) به من جايزه داد و با اين وجود دادن چنين جايزه‌اى مانع از آن نمىشود كه گزارش كار او را به شما ندهم به خدا سوگند او ميگسارى مىكند و آنچنان بد مست مىشود كه نمازش را ترك مىكند و همه گونه فعل حرام انجام مىدهد و هر گونه حرامى را مباح مىداند ديگر اعضاى هيئت اعزامى نيز سخنانى مشابه ايراد كردند . و در جلد پنجم تاريخ الخميس آمده كه بزرگان اهل مدينه به خاطر به شهادت - رساندن امام حسين و بدرفتارى او بيعت يزيد را نقض كردند و خشم و نفرتش را به دل گرفتند و آنچنان كه در روايت مسعودى آمده عبد اللّه بن حنظلة و عبد اللّه بن مطيع عدوى را بر خود گماردند و كارگزارش عثمان بن محمد بن ابى سفيان را طرد كردند و بنى اميه را در خانه مروان ، به محاصره درآوردند و سپس آنان را از مدينه بيرون كردند و اين اتفاق به سال 63 هجرى افتاد و در صفحه 103 از كتاب الفخرى نوشته محمد بن على بن