تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 148

مساهمون:

ص١٤٨
چيزى برايمان باقى نگذارده‌اند ، گفت : به خدا قسم چيزى برايم مىآورى يا اينكه تو و اين كودكت را مىكشم ، زن به او گفت : چه مىگويى او ولد بن ابى كبشهء انصارى از دوستان رسول خداست كه در اينجا مرد پاى كودك را كه پستان مادرش به دهانش بود كشيد و از اتاق بيرونش برد و به ديوارش كوبيد كه بر اثر آن مغز كودك ، پخش زمين گرديد . طى اين نبرد و سه روزى كه مسلم بن عقبه به كشت و كشتار مىپرداخت جز كسانى كه فرار كردند و يا آنها كه به امام على بن الحسين ( ع ) پناه آورده بودند ، كسى از زن و مرد ، جان سالم از دست لشكريان شام بدر نبرد . در همان هنگام كه يزيد بن معاويه به شورشيان مدينه مىپرداخت توابين در كوفه از سال شصت و يك تدارك قيام عليه يزيد و يارانش را مىديدند آنها از همان لحظه اولى كه امام زين العابدين در برابر آنها كه در خيابانها و دروازه‌هاى كوفه به استقبال سرهاى از تن جدا شده و اسرا بيرون آمده بودند چنان سخنان دردناكى ايراد فرمود به تلخى و عمق آن فاجعه پى بردند امام از جمله خطاب به مردم كوفه فرموده بود : اى مردم شما را به خدا سوگند مىدهم آيا مىدانيد كه شما براى پدرم نامه نوشتيد و فريبش داديد و از خود عهد و ميثاق و بيعت با او بستيد و سپس به جنگش شتافتيد اى ننگ و نفرين بر شما كه چه كار زشت و ننگ‌آلودى كرديد شما با چه رويى مىخواهيد به رسول خدا ( ص ) چشم اندازيد حال آنكه به شما خواهد گفت : شما خاندان مرا كشتيد و حرمتم را زير پا گذارديد و ديگر در شمار امتم نيستيد . راويان مىگويند صداى گريه مردم از هر سوى بلند شد و به يكديگر مىگفتند : هلاك شده‌ايد و خود نمىدانيد . بانو زينب دختر على بن ابى طالب ( ع ) نيز كه آنان را گريان و نالان ديد فرمود : آرى به خدا بسيار گريه كنيد و كمتر بخنديد كه ننگ و رسوايى آن بر شما ماند و هرگز نخواهيد توانست دامان خود را از آن پاك كنيد شما چگونه مىتوانيد دامنتان را از قتل نوادهء خاتم پيامبران و سرور جوانان بهشتى ، پاك كنيد . راويان روايت كرده‌اند كه شيعيان كوفه پس از چنين برخوردهايى كه با آنها شد دچار پشيمانى شدند و خود را سرزنش كردند و در دلشان احساس گناه و نكوهش خود كردند و عزم جزم كردند كه آن را به گونه‌اى جبران نمايند و يكى از آنان مىگفت :
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 148 | هاشم معروف الحسني / محمد مقدس