تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
اهل شام عيدى را نمىشناسم كه ما از آن بىخبر باشيم لذا به گروهى كه مشغول صحبت با يكديگر بودند نزديك شدم و به آنها گفتم : مردم آيا شما در شام عيدى داريد كه ما از آن بىخبريم . گفتند : پيرمرد مثل اينكه در اينجا غريب هستى به آنها گفتم : من از ياران پيامبر ( ص ) سهل بن سعد ساعدى هستم و رسول خدا را ديده و سخنانش را شنيده‌ام . گفتند : در شگفت نيستى كه اينك از آسمان خون ببارد و زمين مردمش را بكام خود گيرد ، به آنها گفتم براى چه ؟ گفتند : اين سر امام حسين ( ع ) است كه از سرزمين عراق براى يزيد بن معاويه به هديه آورده مىشود ؛ گفتم : شگفتا سر امام حسين را مىآورند و مردم آنگونه كه شاهدم خوش‌حالى مىكنند ، از كدام دروازه وارد مىشود ؟ آنها به دروازه‌هايى كه به آن باب الساعات مىگفتند اشاره كردند . همانگونه كه مشغول صحبت بوديم پرچمهايى را ديديم كه پياپى وارد مىشوند و جنگجويى را ديديم كه نيزه‌اى بدست داشت و بر آن سر امام حسين كه از هر چهره‌اى به چهرهء پيامبر خدا شبيه‌تر بود ، قرار داشت و در پى او زنان را كه بر شترانى روباز سوار بودند آوردند من به اولين زن نزديك شدم و گفتم : اى زن تو كيستى ؟ گفت من سكينه دختر امام حسين هستم ، به او گفتم : آيا به چيزى نياز دارى من سهل بن سعد ساعدى هستم كه جدت رسول خدا را ديده‌ام ، گفت : اى سهل ! به اين كسى كه سر امام حسين را بدست دارد بگو كه جلوى ما قرار گيرد تا نگاه مردم از زنان رسول خدا منصرف شود . سهل بن سعد مىگويد : به كسى كه سر را در دست داشت نزديك شدم و به او گفتم : آيا مىتوانى خواسته‌ام را برآورده كنى و از من چهارصد دينار بگيرى . گفت : خواسته‌ات چيست ؟ گفتم : سر مبارك را پيشاپيش زنان ببر ، اين كار را كرد و مبلغ را به او پرداختم . و در روايت ديگرى كسى كه از سهل درخواست كرد چيزى به حامل سر مبارك بدهد امام زين العابدين ( ع ) بود آنگاه يزيد بن معاويه اشراف و سران شام را فرا خواند و به دور خود نشاند و دستور داد تا على بن الحسين و سرها و اسرا نزد وى آورده شوند آنها را در حالى كه با طناب پيچيده شده بودند وارد كردند على بن الحسين به او گفت : ترا به خدا اى يزيد مىدانى كه اگر پيامبر ما را به چنين حال و روزى ببيند چه مىكند همهء حاضران بنابه آنچه در برخى روايات آمده ، به گريه افتادند يزيد دستور داد طنابها را پاره كنند و وقتى كه سرها را پيش پايش گذاردند اين شعر را خواند : - فرق سرهاى مردان بزرگى را كه بر خود ستم كرده‌اند و طردشان كرده‌ايم ، مىشكافيم .