به او مىشناسانم من على بن الحسين بن على بن ابى طالبم من فرزند كسى هستم كه حرمتش شكسته شد و خوشيهايش سلب شده و دارايىاش به يغما رفته و خانوادهاش به اسارت درآمدهاند من فرزند كشتهء شط فراتم من فرزند كسى هستم كه ناجوانمردانه كشته شد و همين افتخار براى او كافى است ، و سپس نامهها و پيمانهاى مردم كوفه و برخورد زبونانهاى را كه داشتند خاطرنشان ساخت و مردم به ادعاى راوى ، به گريه و زارى افتادند اگر چه من در تمامى آنچه راجع به سخنرانى او و عمههايش گفته شد ترديد دارم زيرا ابن زياد اجازهشان نمىداد كه دست به چنين اقدامهايى بزنند و افكار عمومى مردم را تحريك كنند و احساسات آنها را برانگيزانند ، او به هنگام آمدنشان به كوفه تمام اقدامهاى احتياطآميز را به عمل آورده و مجالى براى دم زدن ، باقى نگذارده بود .
و هنگامى كه به اتفاق عمههايش بر ابن زياد لعنت اللّه عليه وارد شد آنچنان كه راويان مدعيند ابن زياد به او گفت : تو كيستى ؟ گفت : من على بن الحسين هستم . پاسخش داد : مگر نه آنكه خداوند على بن الحسين را كشته است . امام پاسخش داد : برادرى داشتم كه نامش على بود و مردم او را كشتند ، ابن زياد گفت : نه خداوند او را كشت .
امام فرمود : خداوند به هنگام مرگ هر كس ، جانش را مىستاند . ابن زياد بخشم آمد و گفت : آيا جرأت مىكنى و جوابم مىدهى . و به دژخيمانش دستور قتل او را داد كه عمهاش زينب به او آويخت و در آغوشش گرفت و گفت : اى ابن زياد هر چه از خون ما ريختهاى بس است به خدا سوگند كه از او جدا نخواهم شد و اگر مىخواهى او را بكشى مرا نيز بكش . كه از او درگذشت و رهايش ساخت .
و هنگامى يزيد بن معاويه طى نامهاى به عبيد اللّه به او دستور داد سر مبارك امام حسين و سر ديگر شهدا را همراه اسرا به شام ارسال دارد ، او آنان را همراه مخفر بن ثعلبة - العائدى و شمر بن ذى الجوشن و گروهى از سربازانش گسيل كرد ، امام زين العابدين ( كه در اين كاروان جزو اسرا بود ) بنا به توصيفى كه راويان از او مىكنند در بند آهنين بود و هنگامى كه به شام رسيدند مردم با شادى فراوان و سرور زايد الوصف ، به استقبالشان آمدند .
و در كامل البهايى و البحار به نقل از سهل بن سعد ساعدى آمده كه او گفته است :
عازم بيت المقدس بودم كه در سر راه گذرم به شام افتاد ديدم كه در اين شهر رودها جارى و درختان پربار و مردم همه جا را به پرده و حرير و ديباج آراسته بودند و شاد و خوشحال بودند زنان مشغول رقص و آواز و بزن و بكوب بودند پيش خود گفتم : براى
سيرة الأئمة الاثني عشر ( ع ) ( زندگانى دوازده امام ع ) ( فارسي ) — صفحة 131
مساهمون: هاشم معروف الحسني
ص١٣١