فرماندهى پدر او نيز حرف بىربط مىزد .
اسامه طبق فرمان پيامبر ( ص ) همان روز حركت كرد ، تا اينكه لشگر اسلام را به يك فرسخى مدينه ( جرف ) رسانيد ، و شخصى از طرف پيامبر ( ص ) اعلام كرد كه : هيچكس از افرادى كه تحت امر اسامه هستند ، نبايد از فرمان او تخلّف نمايند .
تخلّف گروهى از سپاه اسامه
هنگامى كه مسلمين دريافتند كه بيمارى رسول خدا ( ص ) ادامه دارد ، جمعى در مورد حركت به سوى جبهه ، كندى و سستى مىكردند .
قيس بن سعد بن عباده كه شمشيردار رسولخدا ( ص ) بود و حباب بن منذر ، به دستور پيامبر ( ص ) جمعيتى از مسلمين را كه سستى مىكردند به سپاه اسامه ملحق ساختند ، و به اسامه گفتند : « رسول خدا ( ص ) به تو اجازهء تخلّف نداده ، و همين حالا بدون درنگ به سوى جبهه حركت كن ، تا رسول خدا ( ص ) از اين موضوع آگاه گردد » .
اسامه با سپاه اسلام حركت كرد ، قيس و حباب به حضور رسول خدا ( ص ) آمدند و حركت سپاه را به آنحضرت خبر دادند .
ولى پيامبر ( ص ) به آنها فرمود : « قوم ، حركت نكردند » .
طولى نكشيد كه ابو بكر و عمر و ابو عبيده با اسامه و جماعتى از يارانش ، به خلوت نشستند و به اسامه گفتند : كجا مىروى و مدينه را خالى مىگذارى ؟ و ما لازم است كه در مدينه بمانيم .
اسامه گفت : چرا ؟
آنها گفتند : رسول خدا ( ص ) در آستانهء رحلت است ، سوگند به خدا اگر مدينه را خالى بگذاريم ، امورى در آن پديد مىآيد كه بعدا قابل اصلاح نيست ، ما بايد در مدينه وضع رسولخدا ( ص ) را در نظر بگيريم و ببينيم چه مىشود ، سپس هر وقت مناسب شد به جبهه حركت مىكنيم .