« امشب شرّ عظيمى در مدينه رخ داد » .
شخصى پرسيد : آن شرّ عظيم چيست اى رسول خدا !
فرمود : از آنان كه در سپاه اسامه بودند ، عدّهاى بازگشتهاند و از فرمان من سرپيچى نمودهاند ، آگاه باشيد من در پيشگاه خدا از آنها بيزارم ، واى بر شما ، به لشگر اسامه بپيونديد و حركت كنيد ، واى . . . واى . . .
آنحضرت ، چندين بار اين جمله را فرمود .
ماجراى اقامهء نماز جماعت در مسجد
بلال حبشى مؤذّن رسول خدا ( ص ) در آغاز همهء اوقات نماز ، اذان مىگفت ، و در ايّامى كه رسول خدا در بستر بود ، اگر قدرت داشت كه به كمك افراد به مسجد مىآمد و نماز مىخواند و اگر نمىتوانست ، به حضرت على ( ع ) دستور مىداد كه به مسجد برود و امامت جماعت را به عهده بگيرد .
على ( ع ) و فضل بن عباس همواره در كنار بستر آنحضرت بودند و پرستارى مىكردند ، وقتى كه آن شب غمبار به صبح رسيد ، يعنى همان شبى كه جمعى مخفيانه از لشگر اسامه جدا شده و به مدينه بازگشتند ، بلال حبشى هنگام نماز صبح ، اذان گفت و سپس طبق معمول به خانهء پيامبر ( ص ) آمد تا وقت نماز را به او اعلام كند ، بلال دريافت كه بيمارى آنحضرت شديدتر شده است به طورى كه اجازه ورود به بلال داده نشد .
در اين هنگام عايشه به صهيب گفت : نزد پدرم برو و بگو حال رسول خدا ( ص ) وخيم است و نمىتواند براى اقامهء نماز جماعت به مسجد برود ، و على بن ابيطالب ( ع ) سرگرم پرستارى آنحضرت است ، به مسجد برو و با مردم نماز جماعت بخوان ، چرا كه همين موضوع زمينه سازى و حجّت براى آينده تو است .
مردم در مسجد براى آمدن رسولخدا ( ص ) يا على ( ع ) لحظه شمارى مىكردند ، تا طبق معمول براى اقامهء نماز بيايند .