سپاهيان اسلام گردان به گردان از آنجا عبور كرده و ابو سفيان قدرت عظيم اسلام را ديد و به عباس گفت :
« براستى برادر زادهء تو چه سلطنت با شكوهى پيدا كرده است ؟ » .
عبّاس گفت : اين مقام ، مقام نبوّت است ، نه مقام پادشاهى .
سپس پيامبر ( ص ) به ابو سفيان فرمود : به سوى مكّه برو و قوم خود را به امانى كه داده شده ، مطّلع كن .
ابو سفيان به مكّه بازگشت ، وقتى همسرش هند ، او را ديد گفت : اقتلوا هذا الشّيخ الضّالّ : « اين پير گمراه را بكشيد » . ( كه رفته و قبول اسلام كرده و اكنون ذليلانه نزد ما آمده است . . . ) .
اذان بلال حبشى
پيامبر ( ص ) با سپاه اسلام وارد مكّه شدند ، و فتح و پيروزى نصيب اسلام گرديد ، هنگام ظهر ، پيامبر ( ص ) به بلال حبشى فرمود : اذان بگو .
بلال بر پشت بام كعبه رفت و صداى خود را به اذان بلند كرد .
وقتى كه صداى اذان بلند شد ، هيچ بتى در مكّه بر جاى خود قرار نگرفت بلكه همهء آنها واژگون شدند .
هنگامى كه سران قريش ، صداى اذان بلال را شنيدند ، بعضى پيش خود گفتند :
اگر در شكم زمين فرو رويم بهتر از شنيدن اين صدا است .
ديگرى پيش خود گفت : سپاس خداوند را كه پدر و مادرم زنده نماند تا اين روز را بنگرند .
پيامبر ( ص ) به آن دو نفر فرمود : اى فلان و اى فلان ، شما در نزد خود چنين سخنى گفتهايد .
ابو سفيان به پيامبر ( ص ) گفت : تو مىدانى كه من چيزى نگفتم .
پيامبر ( ص ) گفت : « خدايا قوم مرا هدايت كن كه جاهل و نا آگاهند » .