تخطي إلى المحتوى الرئيسي

كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى ) — صفحة 273

مساهمون:

ص٢٧٣
خود همراه عباس ، پشيمان شد و با خود مىگفت : چه كسى آن كارى را مىكند كه من كردم كه با پاى خود به اينجا آمده‌ام ، اگر به مكّه باز مىگشتم و غلامان حبشى و غير آنها را جمع مىكردم ، مىتوانستم محمد ( ص ) را شكست بدهم . رسول خدا ( ص ) گفتار او را شنيد و فرياد زد : « اى ابو سفيان ، در اين صورت خدا تو را رسوا مىساخت » . در اين هنگام عبّاس به محضر رسول خدا ( ص ) آمد و گفت : ابو سفيان مىخواهد به حضور شما برسد . پيامبر ( ص ) فرمود : او را بياور . ابو سفيان و عبّاس به محضر رسولخدا ( ص ) آمدند ، پيامبر ( ص ) به ابو سفيان فرمود : آيا وقت آن نرسيده كه قبول اسلام كنى ؟ عباس به ابو سفيان گفت : بگو آرى و گرنه كشته مىشوى . در اين هنگام ابو سفيان گفت : « گواهى مىدهم كه معبودى جز خداى يكتا و بىهمتا نيست و تو رسول خدا هستى » . پيامبر ( ص ) خنديد ، آنگاه به عباس فرمود : ابو سفيان را نزد خود ببر ، عباس به پيامبر ( ص ) عرض كرد : ابو سفيان ، مقام را دوست دارد ، مقامى به او بسپار ( تا عطش رياست طلبى او كه در اين موقع ، كار ساز است ، اشباع گردد ) . پيامبر ( ص ) فرمود : « هر كس به خانه ابو سفيان برود در امان است » . عباس عرض كرد : ابو سفيان فرد نيرنگباز است ، اميد آن را دارد كه اختلافى بين مسلمين رخ دهد و در نتيجه اسلام شكست بخورد ، شايسته است كه او در اين خصوص نيز نا اميد گردد . پيامبر ( ص ) به عبّاس فرمود : اين مأموريت با تو است ، ابو سفيان را بالاى عقبه ( كه همهء بيابان از آنجا پيدا است ) ببر ، او را در آنجا بنشان تا لشكرهاى خدا ( مسلمين ) را بنگرد ( و با ديدن آن وحدت و يكپارچگى ، اميد اختلاف را از كلّه خود بيرون برد ) .