عباس گفت : اى ابو سفيان آرى اين رسول خدا است كه همراه سپاه خود قرار دارد .
ابو سفيان به عباس گفت : به نظر تو من چه كنم ؟
عباس گفت : در رديف من بر استر سوار شو تا تو را نزد رسول خدا ( ص ) ببرم و از او براى تو امان بگيرم .
ابو سفيان گفت : به نظر تو آيا محمد ( ص ) به من امان مىدهد ؟
عباس گفت : آرى اگر من چيزى از او بخواهم ، مرا رد نمىكند .
ابو سفيان پشت سر عباس ، سوار بر استر شد ، ولى عكرمه پسر ابو جهل به مكه بازگشت .
وقتى كه عباس و ابو سفيان به محضر رسول خدا ( ص ) رسيدند ، عباس به آنحضرت عرض كرد : اين ابو سفيان است كه با من به محضر شما آمده است ، بخاطر من به او امان بده .
پيامبر ( ص ) به ابو سفيان فرمود : اسلم تسلم : « قبول اسلام كن تا در امان بمانى » .
ابو سفيان گفت : اى ابو القاسم ! چقدر بزرگوار و بردبار هستى ؟ ! »
پيامبر ( ص ) براى بار دوّم و سوّم به او فرمود : « قبول اسلام كن تا در امان بمانى » .
او بار دوم نيز گفت : اى ابو القاسم چقدر بزرگوار و بردبار هستى ؟
ولى بار سوم ، سكوت كرد .
عباس به او گفت : « واى بر تو ، اگر بار چهارم ، پيامبر ( ص ) تو را به اسلام دعوت كند و تو جواب مثبت ندهى خونت هدر است » .
در اين وقت پيامبر ( ص ) به عبّاس فرمود : اى عمو ! ابو سفيان را به خيمهء خودت ببر ( كه خيمه عباس نزديك خيمهء پيامبر ( ص ) بود ) و تحت نظر نگهدار .
عباس ، ابو سفيان را به خيمه خود برد ، وقتى كه او در خيمه نشست ، از آمدن
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى ) — صفحة 272
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢٧٢