از هر سو صدا بلند شد كه على ( ع ) چشم درد شديد دارد به گونهاى كه جلو پايش را نمىبيند .
فرمود : نزد او برويد و او را اينجا بياوريد .
رفتند و او را آوردند ، پيامبر ( ص ) سر على ( ع ) را روى زانويش نهاد ، سپس آب دهان مبارك را بر چشمان او ماليد ، هماندم خوب شد و برخاست در حالى كه چشمانش مىدرخشيدند .
پيامبر ( ص ) پرچم را به دست او داد و براى او دعا كرد .
حضرت على ( ع ) پرچم را به دست گرفت و همراه سپاه هروله كنان به سوى قلعهء قموص شتافت ، سوگند به خدا هنوز آخر سپاه به قلعه نرسيده بود كه آنحضرت وارد قلعه شد .
جابر مىگويد : ما عجله كرديم تا اسلحههاى خود را برداريم ، ديديم على ( ع ) به مقصد رسيده است ، سعد فرياد زد : آرام بگير تا سپاه به تو برسند .
آنحضرت وقتى كه كنار قلعه آمد ، مرحب ( قهرمان يهود ) طبق عادت بيرون آمد و با على ( ع ) جنگيد .
حضرت على ( ع ) چنان ضربه به پاى او زد كه قطع شد و مرحب بر زمين افتاد ، آنگاه مسلمين كه على ( ع ) در پيشاپيش آنها بود ، بر يهوديان حمله كردند و آنها را شكست دادند .
زراره نقل مىكند كه امام باقر ( ع ) فرمود : على ( ع ) تا كنار در قلعه آمد ، آن را بسته بودند ، آن را تكان داد و شديدا از جا كند و سپر خود قرار داد ، سپس آن را به پشت خود حمل كرد و قلعه را به شدّت مورد هجوم قرار داد ، و مسلمين نيز هجوم كردند و در بزرگ قلعه همچنان بر پشت على ( ع ) بود .
امام باقر ( ع ) افزود : « سوگند به خدا على ( ع ) از ناحيهء مردم ( كافران ) آنقدر سختى نديد كه از خود آن در سختى ديد ، سپس آن در را به شدّت به دور افكند » . ( از اين تعبير استفاده مىشود كه سپاه دشمن در برابر على ( ع ) بسيار ضعيف بودند ) .
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى ) — صفحة 266
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢٦٦