و از محكمترين قلعههاى آنها كه از همه بيشتر جمعيت داشت ، قلعه « قموص » بود كه هنوز فتح نشده بود .
ابو بكر پرچم مهاجران را بدست گرفت و همراه سپاه براى گشودن آن قلعه حركت كرد و جنگيد ولى كارى از پيش نبرد و بازگشت .
روز بعد عمر بن خطّاب پرچم را بدست گرفت و رفت و بازگشت در حالى كه سپاه خود را به ترس متّهم مىكرد ، و آنها او را ترسو مىخواندند و اين وضع موجب ناراحتى رسولخدا ( ص ) شد ، آنگاه اعلام كرد :
لاعطينّ الرّاية غدا كرّارا غير فرّار يحب اللّه و رسوله و يحبّه اللّه و رسوله لا يرجع حتّى يفتح اللّه على يديه
: « فردا حتما پرچم را به دست فردى خواهم داد كه مكرّر به دشمن حمله مىكند و پشت به دشمن نمىنمايد ، همان كسى كه خدا و رسول را دوست دارد ، و خدا و رسولش او را دوست دارند ، او از ميدان باز نمىگردد تا خداوند فتح و پيروزى را در دست او نصيب كند » .
روز بعد فرا رسيد ، قريش به يكديگر گفتند : « براستى او كيست ؟ امّا على ( ع ) ، او كه چشم درد شديد دارد به گونهاى كه جلو پايش را نمىبيند » .
وقتى حضرت على ( ع ) سخن رسول خدا ( ص ) را شنيد ، به خدا متوجه شد و گفت : « خدايا آنكس را كه منع كردى ، عطا بخش نيست ، و آنكس را كه عطا كردى ، مانعى سر راه او نيست » .
بامداد رسول اكرم ( ص ) بيرون آمد و مسلمين به گرد او اجتماع كردند ( و همه در انتظار بودند كه افتخار پرچمدارى از آن چه كسى خواهد شد ) .
سعد مىگويد : من در برابر چشم رسولخدا ( ص ) نشستم ، سپس روى دو زانو جلوس كردم ، سپس روى يك پا ايستادم بلكه نظر پيامبر ( ص ) را به خود جلب كنم و آنحضرت مرا براى پرچمدارى بطلبد .
ناگهان آنحضرت فرمود : على ( ع ) را بخوانيد تا نزد من بيايد .
كحل البصر في سيرة سيد البشر ( سيرت پيامبر اعظم و مهربان ) ( فارسى ) — صفحة 265
مساهمون: الشيخ عباس القمي
ص٢٦٥