ولى سه نفر ديگر به نامهاى : ابن دثنه و خبيب بن عدى و يك نفر ديگر ، از بالاى كوه فرود آمده و تسليم شدند .
مشركين اين سه نفر را به طنابى بستند ، كه به مكّه ببرند ، مرد سوّمى گفت : اين نخستين نشانهء نيرنگ است ، سوگند به خدا من از شما پيروى نمىكنم .
مشركين پيمان شكن او را كشتند ، در نتيجه از آن شش نفر مبلّغ اسلام تنها دو نفر ( ابن دثنه و خبيب ) باقى ماندند .
جريان شهادت خبيب
مشركين دو نفر فوق را به مكّه بردند ، و چون خبيب در جنگ احد حارث بن عامر را كشته بود ، پسران حارث او را به بردگى گرفتند و با خود بردند تا او را به انتقام از خون پدرشان بكشند .
جالب اينكه روزى خبيب نزد دختران حارث بسر مىبرد ، تيغ سر تراشى از يكى از آنها عاريه گرفت در اين هنگام كودك آن دختر جهيد و در دامن خبيب نشست ، در حالى كه آن تيغ در دست خبيب بود ، مادر كودك جيغ و فرياد كشيد .
خبيب به او گفت : آيا مىترسى كه به شما نيرنگ بزنم ، البته بدان كه نيرنگ در از شأن ما بدور است .
از آن پس آن زن مىگفت : اسيرى را بهتر از خبيب نديدهام ، من روزى در نزد او خوشههاى انگور تازه ديدم كه مىخورد با اينكه در مكّه انگور وجود نداشت ، يقين كردم كه آن انگور ، رزق مخصوص خدا است كه در بازداشتگاه به خبيب رسيده است .
تا روزى پسران حارث ، خبيب را براى اعدام به حرم بردند او گفت : مرا رها كنيد تا دو ركعت نماز بخوانم .
به او اجازه دادند دو ركعت نماز خواند ، و همين موضوع سنّت براى كشته شدگان به قتل صبر ( بدون قدرت دفاع ) شد كه هنگام شهادت ، دو ركعت