بلند عمارات خرابشدهاى برميخوريم كه گويا ميخواهند بر روى سر مسافرى كه سكوت آنها را در اين موقع شب برهم زده است فرود آيند ، جابجا از دور روشنائى ضعيفى ديده مىشود كه چون از مقابل آن ميگذريم تاريكى شب موحشتر ميگردد .
كارگرانى در كنار راه دراز كشيده و بخواب عميقى فرورفتهاند و صداى نفير آنها نشان ميدهد كه اين بدبختان بضاعت پرداخت چند شاهى كرايه منزل را ندارند .
اكنون ما در ميان اين شهر قديمى راه مىپيمائيم ، سكوت و خاموشى كاملا بر آن حكمفرما شده است ، دروازههاى محلات بسته شده و مدتى بايد در پشت آنها دادوفرياد كرد تا در را به روى مسافر باز كنند .
پس از عبور از دروازهاى ناگهان به فضاى وسيعى وارد شديم كه در اطراف آن درختان كهنسالى سر به آسمان كشيده بود ، معلوم شد كه اين فضاى بيكران ميدان شاه مشهور اصفهان است كه در دنيا نظير آن يافت نميشود .
در اين ميدان بدرشكهاى برخورديم كه جمعيت زيادى از مستخدمين با فانوسهاى روشن در جلو و عقب و اطراف آن پياده حركت ميكردند و معلوم بود كه شخص بزرگى از ميهمانى برگشته و چون از مقابل ما گذشت دوباره در تاريكى فرورفتيم .
چاپارخانه
خلاصه پس از زحمت زياد بكاروانسراى چاپارخانه رسيديم و خوشوقت شديم كه غذاى خوبى خواهيم خورد و استراحتى خواهيم كرد . بدبختانه در اين وقت شب نتوانستيم بآرزوى خود نائل گرديم . نايب چاپارخانه كه او را در اينموقع بيدار كرده بودند از ما پذيرائى شايستهاى نكرد و براى منزل پلكانى را بما نشان داد و گفت برويد بالا . . .
همراهان چند در را زدند كه از درون آنها فقط صدائى شنيده ميشد كه ميگفت : « بالا » يعنى برويد روى بام . . .
در بالاى بام در اطاقى باز بود و ما خواستيم بدرون آن برويم متأسفانه يك تكه فرش و يك جفت كفش نشان ميداد كه اين اطاق هم متعلق بمسافر ديگرى است .