در چنان هواى طوفانى خالى از اشكال نبود ، بطوريكه راننده ميگفت اقلا شش ساعت طول ميكشيد تا ما به شهر وارد شويم . ما براننده توصيه كرديم كه آهسته حركت كند و اسبان را به حال خود گذارد مبادا گرفتار خطرى بشويم . باد بتدريج بر شدت خود افزود و طوفانى توليد كرد ، جاده هم مانند درياچهاى پر از آب شد و اسبان با زحمت در آن پيشروى ميكردند .
كاروانسراى مادر شاه
در موقع حركت از گز دو نفر سواران حكومتى هم با ما همراه شدند ، يكى از آنها كه بر ديگرى رياست داشت نيمتنهء ماهوت قرمزى پوشيده بود كه يراقهاى طلائى داشت و ديگرى با لباس ماهوت سادهء خاكسترىرنگى مؤدبانه در دنبال او راه مىپيمود . از قرار معلوم اينها باستقبال شخص بزرگى بگز رفته و چون از ورود او مأيوس شده بودند با ما همراه شدند اما همين كه باران شروع بريزش كرد با بختياريها خداحافظى كرده و با شتاب رفتند .
عبور از شهر
بهرحال ما با كمال احتياط راه مىپيموديم ، مقارن نيمهشب بود كه همراهان بما مژده دادند كه به شهر رسيديم ، از دروازهء بلندى عبور كرديم و خوشوقت شديم كه به زودى بمنزلى ميرسيم و استراحتى ميكنيم .