على بيچاره هم از وحشت به طرف بيابان فرار ميكرد . در اين ضمن رانندهء ارابه مهارتى بروز داد و اسبان را در جادهء تازهساز پر از خاك انداخت كه در فاصلهء كمى چرخهاى آن در خاك فرونشست و اسبان ديگر نتوانستند بسرعت و سركشى خود ادامه دهند و ما از مخمصه خلاص شديم .
خلاصه پس از مدتى راهپيمائى گنبد شاه عبد العظيم را از دور ديديم كه در ميان واحهء سبزى سر برآورده بود .
در حوالى تهران
ما در درهاى راه ميپيمائيم كه در طرف راست آن جبال مرتفعى واقع شده و دامنه آن زردرنك به نظر ميآيد اما در قلهء آن لكههاى سياهرنگى ديده مىشود كه از سايهء ابرها توليد شده است . قلهء كوه دماوند هم كه ارتفاع آن تقريبا به 5915 متر ميرسد به خوبى نمايانست .
همين كه بانتهاى دره رسيديم جلگه تهران پديدار گرديد . شهر در ميان باغها و اشجار زياد سبز و خرم ناپديد شده بود . خيابانهاى مشجرى از پايتخت به طرف كوهستان امتداد داشت . منزل ييلاقى شاه و درباريان او در دامنهء همين كوهستانها واقع شده است ، دهكدهاى را هم بما نشان دادند كه سفراى دول خارج در تابستان به آنجا ميروند .
در طرف چپ ما قلعهء معروف خاموشى يا دخمهء گبران در دامنهء كوه كمارتفاعى ديده مىشود ، در نزديكى تهران چاپارخانهايست كه بايد در آنجا اسبان را عوض كنند اين چاپارخانه ساختمان خوبى دارد و برعكس نظايرش كه داراى گنبدى بودند سقف آن مسطح و كمى سراشيب و بجاى خشت خام تمام با آجر ساخته شده است و رويهمرفته منظرهء خوشنمائى دارد . چون اسبان در هواى گرم راه پيمودهاند زياد تشنه شدهاند . آب را از چاه با دلو ميكشند و با سطل بحيوانات ميدهند . خلاصه پس از مدتى توقف حركت كرديم . در راه به لاشههاى شتر و الاغهاى مرده برميخورديم كه گوشت آنها را شغالان و كفتارها و سگها خورده بودند و فقط در دست و پا و كلهء آنها پوستى بر روى استخوان ديده ميشد . در اين آخرين ايستگاه كالسكه ما را عوض كردند