در پشت دروازه معطل و سرگردان بمانيد و بنابراين بشما سخت خواهد گذشت ، بهتر آن است كه در همينجا بمانيد و صبح زود حركت كنيد .
نصايح نايب تقريبا قانع كننده بود زيرا كه با دليل حرف ميزد و ما ناچار به پيشنهاد او تن درداديم و در آنجا مانديم .
ما بسى مايل بوديم كه بدانيم وجه تسميه اين دهكده چيست و چرا آنجا را خاتونآباد ميگويند ولى كسى نتوانست پاسخ مثبتى بما بدهد . شب نايب چاپارخانه نزد ما آمد و براى سرگرم كردن ما داستان دندانساز ناصر الدين شاه را كه يكنفر سوئدى بود براى ما نقل كرد .
داستان دندانساز شاه
او گفت : « ناصر الدين شاه به شوخى و تفريح ميل زيادى داشت و بجراح دندانساز خود لقب فك الملك داده بود ، البته هركس چنين لقبى را مىشنيد بىاختيار خنده ميكرد ولى اين لقب برعكس ساير القاب چندان بىمناسبت نبود . اين هنرمند علاوه بر آنكه در دندانسازى تخصصى داشت از هنر يخبازى هم بىبهره نبود و در زمستان كه معمولا در تهران هوا فوقالعاده سرد مىشود و آب يخ مىبندد كفش يخبازى فولادين خود را به پا ميكرد و در روى يخها ببازى ميپرداخت و هنر خود را در اين فن نشان ميداد ، شاه هم از تماشاى بازيهاى او بسيار سرگرم ميشد و مهارت او را در اين فن ميستود .
روزى شاه به خيال تفريح افتاد و به قفلساز دربارى امر كرد كه چند جفت كفش فولادى مانند كفشهاى دندانساز بسازد . پس از آنكه كفشها حاضر شد چند نفر از وزراى خود را احضار كرد و آنها را مجبور نمود كه كفشهاى فولادى را پوشيده و با دندانساز يخبازى كنند . آنها هم ناچار اطاعت كرده كفشها را پوشيدند و با دندانساز قدم در درياچهء يخبسته گذاردند و چون خواستند بتقليد دندانساز در روى يخ حركت نمايند همه يكى بعد از ديگرى افتاده مانند نعش روى يخ نقش بستند و دندانساز كه در اين فن ماهر بود با كفشهاى خود ضربات سختى به آنها ميزد .