شما را به پست بدهيم . ما هم آمادهء حركت شديم و از شهر سمنان بيرون آمديم و بلافاصله در بيابان لم يزرعى افتاديم . مدتى در بستر يك درياچهء نمك راه پيموديم . اين درياچه مدت زمانيست خشك شده و جابجا از نمكهائى كه از تابش آفتاب ميدرخشد مستور گرديده است . بعد راه در درهاى افتاد كه پر از صخره هاى آتشفشانى بود و بطوريكه راننده ميگفت در اين راه تا لاسگرد آب وجود ندارد .
سرخه
در محلى كه سرخه نام داشت مختصر توقفى كرديم ، در اينجا چند بوقلمون قشنگ ديديم كه مانند طاوس چتر زده بودند ، ما خواستيم يكى از آنها را بخريم ، صاحب آنها نگاهى از روى حقارت بما كرده و گفت مگر كسى هم اين بوقلمونها را ميكشد ، كشتن اين مرغان زيبا گناه است . معلوم شد همانطور كه ما طاووس را براى قشنگى پروبالش در باغهاى خود نگاه ميداريم بوقلمون هم در اينجا احترامى دارد و آن را فقط براى زيبائى نگاهداشتهاند .
لاسگرد
مقارن غروب آفتاب به لاسگرد رسيديم . گلههاى اغنام و احشام از چراگاه بازگشته و به طرف منازل ميرفتند . دهكده خاموش بود فقط چند نفر دهقان را ديديم كه مشغول آبيارى مزارع بودند ، چند نفرى هم كه براى تماشاى هيكل ما آمده بودند به زودى پراكنده شدند . فقط يك گداى پير باقى ماند كه چشم از چشم ما برنميگرفت و با اينكه چند شاهى به او داديم باز هم بعصاى خود تكيه داده و مشغول تماشاى ما بود .
در قهوهخانهاى داخل شديم كه چند نفرى در آن مشغول كشيدن قليان بودند ، ما هم دو فنجان چاى آشاميديم و در ساعت ده و نيم به راه افتاديم و در بيابان براهپيمائى ادامه داديم . گاهى صدائى از زير چرخهاى كالسكه شنيده ميشد ، بعد دانستيم كه چرخهاى آن از روى اسكلت شتر يا الاغ مردهاى عبور مىكند و استخوانها را ميشكند . ناگهان راننده اسبان را نگاهداشت و با دست اشاره كرد و ما يكدسته گراز را در مقابل ديديم