نشسته بودند . پس از تبادل سلام و تعارفات معمول مجتهد جلو افتاد و ما را دعوت كرد كه بدنبال او برويم . از خيابانى عبور كرديم كه با آجر فرش شده بود و تپههاى پرگلى از هرطرف جلب نظر مينمود ، در آخر باغ عمارت اندرون ديده ميشد كه درهاى آن را كاملا بسته بودند . از پلكانى بالا رفتيم و بدهليزى وارد شديم ، در اين دهليز صندوق آهنى بزرگى قرار داشت . مجتهد بر روى فرشى نشست و ما را مفتخر نموده در پهلوى خود جاى داد ، چند نفر ملا هم همراه ما آمدند . پس از آنكه قليان دست بدست گشت يكى از ملاها گفت جناب آقا براى شما احترامى قائل شدند كه لاك و مهر صندوق را ميشكنند . مجتهد كليد را در قفل داخل نمود و سه دفعه پيچاند ، هردفعه صداى موسيقى مطلوبى از آن شنيده ميشد بعد در صندوق را بلند كرد و اشيائى را كه براى محافظت در ميان كاه گذارده بود بيرون آورد . در ميان آنها سه كوزه قليان كاشى بود كه انعكاس طلائى داشت و مسلما كسانى كه طالب آنها باشند بايد سه برابر وزن آنها طلا بدهند تا بتوانند آنها را مالك گردند . بعد هم چند ظرف چينى ساخت كشور آسمانى را بيرون آورد كه ما با نظر خوبى به آنها نگاه نكرديم ، چند ظرف ساخت دمشق با چند قطعه كاشى كه سابقا روپوش بنائى بودند بما ارائه داد . كاشيها انعكاس و جلوهء خاصى داشتند ، پس از آن هم چند ظرف بما نشان داد كه در 30 يا 40 سال قبل در انگلستان ساخته شده بود .
ما بهاى اين كلكسيون را پرسيديم ولى پاسخ قطعى نشنيديم و جلسه با صحبت زياد خاتمه يافت و قرار شد ما در بازار در دكان يك ارمنى منتظر پاسخ قطعى باشيم .
برحسب قرارداد ما به دكان ارمنى مذكور رفتيم و مدتى هم منتظر شديم ولى كسى را نديديم و چون احساس خستگى كرديم بلند شديم و به طرف منزل رفتيم . در بين راه قاصد مجتهد رسيد و گفت بهاى اين كلكسيون را سه هزار تومان معين كردهاند ولى شما بهر قيمتى كه مايل باشيد ميتوانيد آن را خريدارى نمائيد .
قاصدى كه واسطه بود بما اطمينان ميداد كه من حق الزحمه نميخواهم فقط
سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 735
مساهمون: هانرى رونه دالمانى
ص٧٣٥