راهپيمائى در كوهستان
امروز ما بايد باندازهء 46 كيلومتر از كوهستان عبور كنيم .
پس از يكساعت راهپيمائى بيك صاحبمنصب سوار روسى برخورديم كه تنها و بدون لوازم سفر حركت ميكرد . ابتدا ما تعجب كرديم كه چگونه اين شخص تنها حركت مىكند ولى طولى نكشيد كه بيك صاحبمنصب سوار قزاق ايرانى هم برخورديم اما او تنها نبود سوارى هم در دنبال داشت كه تفنگى بزين خود آويخته بود و يك تفنك شكارى هم بر پشت داشت كه شايد ميخواست با آن شكارى كند و غذاى شب را تهيه نمايد . در فاصلهء دو كيلومترى آنها به اردوئى از نظاميان قزاق برخورديم كه لوازم سفر بر قاطران بار كرده و خود در بالاى بارها نشسته بودند .
خلاصه دره بتدريج تنك ميشد و راه پيوسته به طرف بالا ميرفت گاهى هم در مسيل خشكى ميافتاد . بهرحال از گردنه گذشتيم و راه بىاندازه سراشيب شد . ما همه به طرف جلو خم شده بوديم و مثل اين بود كه در شرف افتادن هستيم ، هرطور بود بدون حادثهاى اين سراشيبى را طى كرديم و پس از مدتى كه در زير آفتاب سوزان مشغول خوردن گرد و خاك بوديم بكلبهاى رسيديم كه نيمى از آن در زمين فرورفته بود و سقف آن را با شاخ و برگ درختان پوشانده بودند و خوراكى هم در آن يافت نميشد . رانندگان بنابر عادت داخل اين كلبه شده و ببلعيدن مشروبى كه فقط نام چاى داشت مشغول شدند .
يك مهمانخانه بدوى
خلاصه به راه افتاديم ، حرارت آفتاب تحملناپذير بود .
انسان و حيوان به كلى خسته و وامانده شده بودند و ساكت و خاموش با زحمت راه مىپيمودند و منتظر رسيدن به محلى بودند كه كمى در آن استراحت نمايند عاقبت لحظهاى كه در انتظار آن بوديم رسيد و ما را در كلبهاى جاى دادند كه به كلى ويران شده بود ، فقط چند شاخه درخت در روى سقف آن انداخته بودند تا آفتاب كمتر بدرون آن بتابد . راننده گفت : « در اينجا توقف كنيد زيرا كه