خلاصه پس از صرف ناهار حركت كرديم . راه پيوسته در ميان بيابان سوزان و يكنواخت پيچ مىخورد . مقارن غروب آفتاب شهر خرابى را ديديم كه در زمينهء بنفش كوهها برجستگى داشت و آفتاب در ميان شكافهاى اين خرابهها مانند كورههاى حدادى متعددى خودنمائى ميكرد . بطوريكه بعدها معلوم شد اينجا در قديم شهر بزرگى بوده كه گبران در آن مسكون بودهاند .
مزينان
در مزينان مختصر توقفى كرديم و از پلههاى خراب يخچال مرتفعى باندازهء 10 تا 12 متر بالا رفتيم ، از آنجا بتماشاى خانههاى دهكده پرداختيم كه مانند لانهء موشان صحرائى به نظر ميآمد . آفتاب در كرانهء افق در شرف زوال بود و ابرها را برنك قرمز مايل بنارنجى درميآورد و خبر ميداد كه فردا در اين ناحيه باد يا حرارت شديدى توليد خواهد شد .
گنجى در كوه
موقعى كه هوا رو بتاريكى گذاشت مجددا به راه ادامه داديم و پس از ساعتى بچاپارخانهء ديگرى رسيديم و در آن توقف كرديم .
در اينجا نايب چاپارخانه كه يقين دارم قصدش آزمايش سادهلوحى و خوشباورى ما بود داستان گنجى را براى ما نقل كرد .
او گفت : « در بالاى اين كوه كه بفاصلهء يك يا دو روز ميتوان بقلهء آن رسيد حفرهء عميقى است كه در كنار آن شكل شترى در سنك حك شده است . در ته اين حفره سه خروار طلا پنهان است ولى نظر باينكه جنهاى موذى در آنجا وجود دارند من جرئت نكردهام كه در اين حفره داخل شوم » به نظر من چنين آمد كه نبايد اصرار زياد به او كرد تا راضى بهمراهى و راهنمائى ما بشود و ما را تا نزديك اين غار جديد علىبابا ببرد زيرا اين كار از ما ساخته نبود و ما از اين گنج صرفنظر كرديم .
شيرهكشخانه
بارى بعد از دو ساعت انتظار اسبها را عوض كردند و ما حركت كرديم . راننده بما نويد داد كه پس از طى چند فرسخ بچاپارخانهاى خواهيم رسيد كه اسبهاى خوبى دارد و ما ميتوانيم با سرعت بفاصلهء كمى به جائى برسيم