اذفر پاسخ داد : مرا غافلگير كردى ، بگير شيشهء خودت را ، من آن را نميخواهم و اگر توانستم ، ببردن آن موفق بشوم ، آن را از تو خواهم گرفت .
فارس گفت : بهبينم چه خواهى كرد و اسب خود را به جولان انداخت و رفت .
مجلس بزم ، اقتباس از نقش يك قالى ايرانى قرن 16
حسنيه در آستانهء خيمهء خود نشست و متفكرانه و ساكت به طرفى كه فارس از نظرش ناپديد گرديده بود نگاه مىكرد ، ناگهان زاهدى را در مقابل خود ديد كه مانند روحانيان جبهاى پوشيده بود و تسبيح صددانهاى هم در دست داشت .
حسنيه از ديدن اينمرد غريب تكانى خورد و گفت چكار داريد ؟
زاهد - مگر اينجا خيمهء فارس نيست ؟
حسنيه - آرى ، آيا مايليد او را ملاقات كنيد ؟
زاهد - آيا شما همان خاتونى هستيد كه با او در حجاز ازدواج كرديد ؟
حسنيه - آرى چنين است .
زاهد - يعنى حسنيهاى كه اكنون ملقب به اذفر است ؟
حسنيه - آرى همينطور است .
زاهد - بسى خوشوقتم كه بديدار اشخاصى نائل شدهام كه تنها بازماندگان قبيلهاى ممتاز و قديمى هستند .
سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 207
مساهمون: هانرى رونه دالمانى
ص٢٠٧