تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 207

مساهمون:

ص٢٠٧
اذفر پاسخ داد : مرا غافلگير كردى ، بگير شيشهء خودت را ، من آن را نميخواهم و اگر توانستم ، ببردن آن موفق بشوم ، آن را از تو خواهم گرفت . فارس گفت : به‌بينم چه خواهى كرد و اسب خود را به جولان انداخت و رفت . مجلس بزم ، اقتباس از نقش يك قالى ايرانى قرن 16 حسنيه در آستانهء خيمهء خود نشست و متفكرانه و ساكت به طرفى كه فارس از نظرش ناپديد گرديده بود نگاه مىكرد ، ناگهان زاهدى را در مقابل خود ديد كه مانند روحانيان جبه‌اى پوشيده بود و تسبيح صددانه‌اى هم در دست داشت . حسنيه از ديدن اينمرد غريب تكانى خورد و گفت چكار داريد ؟ زاهد - مگر اينجا خيمهء فارس نيست ؟ حسنيه - آرى ، آيا مايليد او را ملاقات كنيد ؟ زاهد - آيا شما همان خاتونى هستيد كه با او در حجاز ازدواج كرديد ؟ حسنيه - آرى چنين است . زاهد - يعنى حسنيه‌اى كه اكنون ملقب به اذفر است ؟ حسنيه - آرى همينطور است . زاهد - بسى خوشوقتم كه بديدار اشخاصى نائل شده‌ام كه تنها بازماندگان قبيله‌اى ممتاز و قديمى هستند .