تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سفرنامه از خراسان تا بختيارى ( فارسى ) — صفحة 206

مساهمون:

ص٢٠٦
ولى فارس نظر باينكه او را زياد دوست ميداشت لقب مشك اذفر به او داده بود و غالبا براى صدا كردن او بكلمهء تنهاى اذفر اكتفا ميكرد . مدتها ميگذشت كه اين زن و شوهر با هم جناق شكسته بودند و چون هردو باهوش بودند هيچ‌يك موفق به بردن بازى نميشد . يكروز فارس براى كار لازمى سوار بر اسب اصيل خود شد كه به جائى برود ، در حينى كه با زن خود خداحافظى ميكرد و دستوراتى به او ميداد ناگهان دست به بغل خود برد و شيشهء عطرى بيرون آورد و گفت عجب ! من اين شيشهء عطر را از بازار حلب مخصوصا براى تو خريده بودم تاجرى كه آن را به من فروخت سوگند ياد كرد كه اين عطر از گل سرخ شيراز گرفته شده و با بهاى زيادى بحلب وارد شده است ، گل سرخ شيراز در دنيا معروف توديع زن و شوهر جوان و عطر آن در همه‌جا مطلوب است . فارس پس از بيان اين مقدمه شيشهء بلور تراشدارى را كه سرپوش نقره داشت بزن خود اذفر داد و گفت : بگير كه اين عطر گران‌بها فقط شايستهء گيسوان تو است . اذفر ، غفلت‌زده بدون اين‌كه بگويد مرا ياد است فورا شيشه را گرفت و به تماشاى آن مشغول شد و گفت من از تو تشكر ميكنم ، معلوم مىشود كه تو عطر گلسرخ را بمشك اذفر ترجيح ميدهى . فارس گفت : مرا ياد است و تو را فراموش ، بازى را باختى و بايد طبق قرارداد رفتار كنى . اذفر از شنيدن اين جمله كاملا ناراحت گرديد و با ملالت خاطر بفارس گفت چنين باشد ، اكنون چه ميخواهى كه به تو بدهم . فارس نگاه پرمهرى به او كرد و با تبسمى گفت : اين دفعه ترا معاف ميكنم ، مواظب باش كه دفعهء ديگر غفلت نكنى .