شدهايم ، در اينجا در تنگنائى گير كردهايم كه خروج از آن بسى مشكل است . در هر حال تحمل كرديم تا سپيده بامدادى دميد و در پشت كلبهء ما رفتوآمد شروع شد و نزاع و سروصدا هم بطور سحرآسائى خاموش گرديد . در گوشهء ايوان ما مسافر بدبختى كه ميخواست بروسيه برود ، افتاده و از شدت سرما ميلرزيد .
حركت به طرف بادكوبه
سرانجام پس از انتظار زياد موقع سوار شدن بكشتى رسيد . . .
اما بحث ما با زورقچيان كه بايد ما را بكشتى برسانند به طول انجاميد . آخر الامر حاضر شدند كه با كرايه زيادى ما را بكشتى ببرند . ما جمعا 12 نفر مسافر بوديم كه در زورقى جاى گرفتيم و بواسطهء تنگى جا به يكديگر فشار وارد ميآورديم .
ورود بكشتى هم خالى از اشكال نبود ، دريا باندازهاى طوفانى بود كه هرلحظه بيم آن ميرفت كه زورق با بدنه كشتى بخارى تصادم نمايد و به كلى شكسته و خرد شود و مسافرين را به دريا بريزد .
از كشتى يك نردبان طنابى به طرف قايق انداختند و ما با زحمت زيادى بوسيله اين نردبان بكشتى وارد شديم و آرامشى پيدا كرديم . در اين كشتى چند نفر زنان زيباروى ايرانى را ديديم كه عادت خود را فراموش كرده و روبندها را به پشت سر انداخته و از نشان دادن صورت خود ملاحظهاى نداشتند . البته اروپائيان مخصوصا فرانسويان از اين ترك عادت ناگهانى تعجب ميكنند . اين زنها همه جوان و خوش صورت هستند ولى مسلما از حيث خوبروئى و زيبائى بپاى مهطلعتان پاريسى كه ما يكهفته ديگر به زيارت آنان نائل ميگرديم نخواهند رسيد .