براى رفتن باصفهان دو راه موجود است ولى ما محض اطمينان همان راهى را كه آمده بوديم اختيار نموديم .
قبل از طلوع آفتاب براى حركت حاضر شديم ولى مدت زيادى طول كشيد تا باروبنهء ما را در گارى گذاشتند و اسبان را بستند . همين كه خواستيم سوار شويم بما گفتند كه يكى از سواران اسكورت ما موسوم به اسحق خان هنوز نيامده است ما به اين خيال افتاديم كه شايد براى توديع با خانوادهء خود معطل شده است زيرا ممكن است مسافرتش چندين سال طول بكشد و ناچار ميخواهد تمام افراد خانواده و اقوام و دوستانش را ببيند و با آنها خداحافظى نمايد اما وقتى كه آمد معلوم شد كه علت تأخير او گرفتن حقوق بوده است . . . ما ميدانيم كه در ايران معمولا گرفتن حقوق مشكل است و بندرت اتفاق ميافتد كه كسى بتواند زود باخذ مواجب و مستمرى خود موفق گردد .
بهرحال پس از آمدن اسحق خان ما حركت كرديم . اكنون در ارتفاع 200 مترى راه ميپيمائيم و ميزان الحراره 7 درجه بالاى صفر را نشان ميدهد و چون مدتى است در هواى گرم بسر بردهايم در اينجا برودت بما آزار ميدهد و پيوسته ميلرزيم .
منظره مقابل ما تقريبا يكنواخت است و چنين به نظر ميآيد كه راه كوتاهتر شده است زيرا هرقدمى كه اسبان برميدارند ما را بفرانسه نزديكتر ميكنند .
برخورد عجيب
در اثناى راهپيمائى ناگهان مشاهده كرديم كه اسحق خان اضطرابى پيدا كرده و حركات غيرعادى مىكند ، بعد معلوم شد كه او پدر زن قديمى خود را ديده است يعنى كسى كه دختر او را به مبلغ يكصد تومان خريدارى كرده و بعد بعلتى فورا او را بخانهء پدرش فرستاده است .
بارى همين كه چشمش به پدر زن قديمى خود افتاد بجاى سلام با صداى بلند دو كلمهء پدرسوخته را نثار او كرد و دست به تفنك و فشنك برد و چنين مينمود كه قصد كشتن او را دارد ولى من خوب احساس كردم كه جرأت چنين عملى را ندارد .