او را « 1 » حاصل شود و تحرّك به اراده و حصول « 2 » اين دو امر به دماغ مىشود .
بنا بر آنكه روح حيوانى به غايت گرم افتاده « 3 » و قبول حسّ و حركت زمانى حاصل گردد كه عضو بارد « 4 » باشد پس دماغ مخلوق گشت . اگر مبدأ تكوّن او سابق است بر قلب بنا بر قابليّت رطوبت باشد « 5 » ؛ امّا تمامى خلقت او بعد از تمامى خلقت « 6 » قلب است ؛ و جنين را در ماه دوم غشايى حاصل مىشود كه آن را لفايفى « 7 » گويند و اين غشا حايل « 8 » مىشود ميان سرّه و بول تا متأذّى نگردد به واسطهء ملاقات ؛ بنا بر آنكه بول جنين « 9 » از ممرّ سرّه بيرون مىآيد ، از آن جهت كه مجراى احليل به غايت باريك افتاده و زمان استعمال بعد از ولادت است ؛ و در ماه سيم متخلّق « 10 » مىگردد غشايى ديگر كه او را سلا خوانند كه محافظت بشرهء جنين مىكند از ملاقات بخارات كه قايم مقام عرق است در بزرگان ؛ و مادّهء اين دو غشا فضلاتىاند كه حاصل مىگردد از غذايى كه و اصل مىشود به دو از جنين و دليل بر اين آن است كه جنين در ماه اوّل و دوم و سيم غذا اندكى به وصلهء او مىنشيند و دليل بر اين طارى شدن اعراض رديّه است بر مادر ، مانند شهوت اشياى سمجه « 11 » چون گل و انگشت « 12 » و غيره و تنفّر از لحم و حصول ثقل بدن و
هامش
( 1 ) . ج ، ل : او را حسّ .
( 2 ) . ط : اصول .
( 3 ) . ط : + است .
( 4 ) . ج : باره .
( 5 ) . س : پس دماغ . . . باشد .
( 6 ) . ن : - او بعد از تمامى خلقت .
( 7 ) . س : الفايفى ؛ ن : الفافى .
( 8 ) . ل : حاصل ؛ ن : قايل .
( 9 ) . س : چون .
( 10 ) . ج : مخلوق ؛ ط : متخلف .
( 11 ) . ج : سجه ؛ ط : سمحمه .
( 12 ) . ش : گلنجبين .