اوّل و آخر بزرگ افتاده و از آن ميان كوچك و محيط است به قلب غشايى كه آن را غلاف قلب خوانند جهت محافظت او و اين غلاف ملاصق او نيست ؛ بنا بر آنكه اگر آفتى به غلاف رسد قلب از آن مصون باشد ؛ و ديگر آنكه تا به واسطهء حركت انبساط منضرج « 1 » نشود ؛ و ريه كه گفتيم كه محيط است به قلب ، حركت او تابع حركت صدر است و احتياج به دو جهت آن است كه آلت « 2 » تنفّس و صوت « 3 » است و حاجت به تنفّس « 4 » به سبب قلب است ، بنا بر آنكه قلب معدن حرارت غريزى است و او محتاج است « 5 » به هواى مروّح به واسطهء حرارت و دفع « 6 » بخار دخانى ؛ بنابراين او را دو حركت متضادّه هست : يكى حركت انبساط كه به دو جذب هوا مىكند و يكى حركت انقباض كه به دو دفع بخار دخانى مىكند ، و چون نخواستند كه هوا به يك دفعه از خارج به قلب رسد ، بنا بر آنكه معدن حرارت غريزى است و نگرانى انطفا بود ، ريه را چون واسطه آفريده ، تا او جذب كند و بعد از آن قلب بستاند تا مروّح حرارت غريزى شود و دفع بخار دخانى به انقباض مىشود ؛ و از آن جهت قلب مايل به طرف چپ شد « 7 » كه در طرف
هامش
قلب از بطن راست يا( Ventriculus dexter )و بطن چپ يا( Ventriculus sinister )كه حفرههاى پايينى قلب را تشكيل مىدهند و حفرههاى بالايى آن كه دهليز ناميده مىشوند از دهليز راست يا( Atrium dexter )و دهليز چپ يا( Atrium sinister )تشكيل يافته است .
( 1 ) . ش : منضط ؛ ج : منظغط ؛ منضرج : شكافته شده . ( لغتنامه ) .
( 2 ) . ش : آلات .
( 3 ) . ش ، ط : حيات .
( 4 ) . ن : نفس .
( 5 ) . ج ، ل ، ش : - است .
( 6 ) . ط : دافع .
( 7 ) . ش ، ن : باشد .