اين واقعه را بر حسب تصادف در فصلهاى آينده خواهيم نگاشت . در اين لشكر كشى بهرام پسر سپهسالار نيز شركت كرده بود و از جمله بندگان او همان بندهاى بود كه از داستان زنده بودن قباد آگاه بود . بهرام سرگذشت قباد را بىكم و كاست به پادشاه خبر داد . بندهء وى نيز گفتههاى او را تأييد نمود .
خسرو بشنيدن اين داستان بىاندازه خشمگين گرديد و از اينكه يكى از بندگان او جرأت چنين گستاخى كرده بود آتش خشمش زبانه كشيد و چون راه ديگرى براى دستگيرى سپهسالار نداشت تدبير زير را به كار برد :
هنگاميكه مىخواست از « گلخيد » برگردد نامهاى به سپهسالار نوشت و به وى خبر داد كه « ميخواهم با سپاهى گران به خاك روم حمله نمايم و چون قصد دارم كه اين بار سپاهيان خود را دو نيمه نموده از دو طرف شط فرات به دشمن حمله آورم ، از اينرو فرماندهى نيمى از سپاه را خود به عهده مىگيرم و سپهسالارى نيمى ديگر را با اعتماديكه به حسن تدبير و دليرى تو دارم به تو واگذار مىكنم . بنابراين لازم است هنگام بازگشت ما خود را به ما برسانى و دستورهاى لازم را از ما بستانى و براى آنكه زودتر برسى بهتر است منتظر بندگان و ملازمان خود نشوى و به آنان فرمان دهى كه از پشت سر بيايند . »
وقتى سپهسالار پيام شاهنشاه را دريافت داشت ، از اين توجه و عنايت مخصوص شاهانه بىاندازه شادمان گرديد و بىآنكه كمترين بدگمانى نسبت به وى احساس نمايد ، به شتاب روبهراه نهاد . ولى در راه چون كسى همراه او نبود كه از او مواظبت كند ، ضعف پيرى و خستگى بر او غالب آمد و از اسب به زير افتاد و استخوان پايش شكست . پس ناگزير شد در همان محل بماند و به درمان بپردازد . شاه نيز همانجا به ملاقات او آمد و چون حال او را چنان ديد ، گفت تو بدين وضع نمىتوانى به جنگ به روى و بهتر است عجالتا به يكى از دژهاى نزديك به روى و در آنجا به درمان خويش مشغول شوى . چون سپهسالار عازم دژ مذكور گرديد ، خسرو تنى چند را در پى او فرستاد و كارش
جنگهاى ايران و روم ( فارسى ) — صفحة 108
مساهمون: پروكوپيوس
ص١٠٨