در گريه نمك در آه اثر نيست * از درد منت مگر خبر نيست
غم مونس من مدام بادا * ور نيست غمت حرام بادا
زخم كهن مرا رفو ساز * يعنى كه بدوز ديده آز
زاهد به نماز طالب حور * عابد بهوائى خلد مسرور
اينها همه هست سربسر هيچ * خواهم ز تو بس تُرا دگر هيچ
نقش درِ تُست بر جبينم * زان هست جهان ته نگينم
از خاك در تو تاج من بس * وز ملك فهم خراج من بس
از بادهء عشق در خمارم * بگذر كز ادب گذشت كارم
هم قصر ورع ز پا درآمد * هم دلق ريا ز سَر برآمد
مستم كه تو مىدهى شرابم * سوزم كه تو مىكُنى كبابم
سرائيدن غزلى در سياه مستى جمال محبت
آنان كه بيخودى ز شراب آرزو كنند * ترسم بدين بهانه تُرا جستجو كنند
رُوئ نياز هر دُو جهان سُوئ تو كنند * آرى بيك محيط رجوع اين دو جو كنند