بيرون آمد . فاطمه دستانش را به سر برد تا آن را باز كند و از آنچه به او رسيده بود ، از خداى بزرگ استغاثه كند . على ، پيراهنش را روى فاطمه انداخت و به او گفت :
دختر رسول خدا ! خداوند پدرت را براى جهانيان رحمت فرستاده است ، پس تو نيز ، اى سرور زنان ! براى اين خلق نگونبخت رحمت باش نه عذاب . درد زايمانش سخت شد . وارد خانه شد و جنينى را سقط كرد كه على او را محسن ناميد .
جمعيتى زياد فراهم كردم نه براى مقابله با على بلكه قلبم به آنان محكم شود . آمدم و او را كه در محاصره قرار داشت ، از خانهاش بيرون آوردم . . . ابو بكر مىگفت : واى بر تو عمر ! چه كارى بود كه با فاطمه كردى ؟ ! » . « 1 »
( 1 ) 13 - عبد الجليل قزوينى رازى : « عمر در بر شكم فاطمه زد و فاطمه را منع كردند كه بر پدر خود بگريد . . . » . « 2 »
( 2 ) 14 - فيض كاشانى : « . . . سپس عمر جماعتى از طلقاء و منافقان را گرد آورد و با آنان به منزل امير المؤمنين عليه السّلام آمد . چون با در بسته مواجه شد ، فرياد كشيدند :
على ! بيرون بيا كه خليفهء رسول خدا تو را مىخواند .
در را بر ايشان باز نكردند . هيزم آوردند و دم در گذاشتند و آتش آوردند كه آن را آتش زنند . عمر فرياد كشيد : به خدا قسم ، اگر در را باز نكنيد ، آن را آتش مىزنيم .
چون فاطمه دانست كه خانهاش را آتش مىزنند ، برخاست و در را باز كرد .
پيش از آنكه با آنان رو به رو شود ، او را پرت كردند و فاطمه پشت در پنهان شد .
سپس به امير المؤمنين عليه السّلام كه روى فرشش نشسته بود ، يورش بردند و دورش جمع شدند و گريبانش را گرفته به زور بيرون آوردند ، و كشانكشان به مسجد بردند .
هامش
( 1 ) بحار الانوار ، ج 39 ، صص 41 - 42 ؛ معانى الاخبار ، صص 205 - 207 .
( 2 ) النقص ، ص 302 .