( 1 ) شاعر ، عمر را مخاطب خود مىسازد و مىگويد : عمر ! آرامتر ، با ما مدارا و به ملايمت رفتار كن نه با خشونت . تو نه شايسته آن بودى كه چنين مخاطب قرار گيرى و از تو درخواست عطوفت و مهربانى شود و نه قادر بودى به گونهاى وارد خانه فاطمه عليها السّلام شوى كه وارد آن شدى ، اگر پدرش كه به احترام او فاطمه محترم بود ، از دنيا نرفته بود . پس چون پدرش وفات كرد ، كسانى در او طمع ورزيدند كه هرگز در حيات پدرش چنين طمعى نمىكردند .
سپس مىگويد : آيا مادرمان غضبناك از دنيا مىرود و ما خشنود و راضى مىشويم ؟ ! در اين صورت فرزندان شايستهاى نيستيم . چه فرزند شايسته كسى است كه به رضاى پدر و مادرش خشنود مىشود و به خشم و غضب آنان خشمگين .
به نظر من صحيح آن است كه فاطمه عليها السّلام در حالى از دنيا رفت كه از ابو بكر و عمر خشمگين بود و وصيت كرد كه آن دو بر او نماز نگذارند » . « 1 »
( 2 ) 73 - همو : « ابو بكر جوهرى گفت : ابو بكر باهلى ، از اسماعيل بن مجالد ، از شعبى كه گفت : ابو بكر گفت : عمر ! خالد بن وليد كجاست ؟ گفت : اينجاست . گفت :
نزد اين دو مرد - على و زبير - برويد و آنان را نزد من بياوريد .
عمر و خالد بن وليد راه افتادند تا به خانه فاطمه رسيدند . عمر وارد خانه شد و خالد بيرون در ايستاد . عمر به زبير گفت : اين شمشير چيست ؟ گفت : آن را آماده كردهام تا با على بيعت كنم . گفت : عدهاى زياد در خانه بودند . از جمله :
مقداد بن اسود و جمهور بنى هاشم . عمر شمشير را از او ربود و به تخته سنگى كه در خانه بود ، زد و شكست . پس دست زبير را گرفت و او را بلند كرد . سپس به جلو راند و از خانه بيرون كرد . به خالد گفت : خالد ! اين را داشته باش . خالد او را
هامش
( 1 ) همان ، ج 6 ، صص 49 - 50 .