شمشيرش را صيقل داد و گفت : آن را در نيام نكنم تا اينكه با على بيعت كنند . اين مطلب به ابو بكر و عمر رسيد . عمر گفت : شمشير زبير را بگيريد و به سنگ بزنيد .
گفت : عمر به طرف آنان رفت و على و زبير را خسته و رنجور آورد . گفت : يا به رضا بيعت مىكنيد يا به اكراه . پس آن دو بيعت كردند » . « 1 »
( 1 ) 70 - ابن ابى الحديد : « ابو بكر گفت : ابو سعيد عبد الرحمن بن محمّد ما را حديث كرد و گفت : على از بيعت با ابو بكر تخلّف كرد . پس او را ريسمان بر گردن ، دوان دوان آوردند . او مىگفت : اى مسلمانان ! به چه جرمى گردن مردى از مسلمانان زده مىشود كه نه به واسطهء مخالفت بلكه به خاطر حاجتى از بيعت تخلّف كرده است ؟ ! على از مجلسى نمىگذشت مگر اينكه به او گفته مىشد : برو بيعت كن » . « 2 »
( 2 ) 71 - همو : « جز على ، كسى از بيعت ابو بكر تخلّف نكرد . او به خانه فاطمه متوسل شد . پس كوشيدند تا مگر او را به زور ببرند . فاطمه عليها السّلام به در خانه آمد و سخنانش را به گوش كسانى كه على را مىخواستند ، رسانيد » . « 3 »
( 3 ) 72 - همو : « گويم : اين معنى را برخى از شاعران طالبى اهل حجاز در سرودههاى خود آوردهاند نقيب جلال الدين عبد الحميد بن محمد بن عبد الحميد علوى آن را برايم خواند و گفت : خود شاعر كه فعلا اسمش از يادم رفته ، شعرش را برايم خواند :
يا ابا حفص الهوينى و ما كن * ت مليّا بذاك لو لا الحمام
أ تموت البتول غضبى و نرضى * ما كذا يصنع البنون الكرام !
هامش
( 1 ) تاريخ الامم و الملوك ، ج 3 ، ص 203 .
( 2 ) شرح نهج البلاغه ، ج 6 ، ص 45 .
( 3 ) همان ، ج 2 ، ص 21 . ر . ك : بحار الانوار ، ج 28 ، صص 110 - 311 .