تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مأساة الزهراء ( ع ) ( رنجهاى حضرت زهرا س ) ( فارسي ) — صفحة 499

مساهمون:

ص٤٩٩
مىكنيد كه من اين كار را مىكنم ، فقط مىخواستم آنان را بترسانم . على عليه السّلام كسى را به نزدشان فرستاد كه چاره‌اى براى بيرون آمدن ندارم . زيرا سرگرم جمع‌آورى كتاب خداوند عزّ و جل هستم كه آن را پشت سرتان انداخته‌ايد ، دنيا شما را از آن به خود مشغول كرده است . سوگند خورده‌ام كه از خانه بيرون نروم و ردايم را بر دوش نيندازم تا قرآن را جمع كنم . فاطمه دختر رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله بيرون آمد و پشت در ايستاد . سپس گفت : قومى بدمحضرتر از شما نديده‌ام ، جنازهء رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله را روى دستمان گذاشتيد و با هم به توافق رسيديد ، نه ما را به امارت برگزيديد و نه برايمان حقى قائل شديد . گويا شما نمىدانيد كه پدرم روز غدير خم چه گفت . . . » . « 1 » ( 1 ) 25 - مجلسى رحمه اللّه عهدنامه‌اى از خليفهء دوم براى معاويه نام برده كه ماجراى خود با فاطمه عليها السّلام را برايش حكايت كرده است . از جمله در اين عهدنامه آمده : « به خانه على آمدم تا مگر او را به زبانى بيرون كشم . كنيزك فضّه كه به او گفتم : به على بگو براى بيعت با ابو بكر بيرون آيد كه مسلمانان بر خلافت او اجماع كرده‌اند ؛ گفت : امير المؤمنين مشغول است . گفتم : اين را فراموش كن و به او بگو بيرون آيد و الّا داخل مىشويم و او را به اكراه بيرون مىآوريم . فاطمه بيرون آمد و پشت در ايستاد و گفت : اى گمراهان دروغگو ! چه مىگوييد و چه مىخواهيد ؟ گفتم : فاطمه ! گفت : عمر ! چه مىخواهى ؟ گفتم : پسر عمويت را چه شده كه تو را براى پاسخ فرستاده و خودش پشت پرده نشسته است ؟ ( 2 ) گفت : اى شقى ! طغيان تو مرا بيرون آورد و حجّت را بر تو و هر گمراهى تمام كرد . . . گفتم : اين اباطيل و افسانه‌هاى زنانه را از سرت بيرون كن و به على بگو
هامش
( 1 ) همان ، ص 202 ؛ مرآة العقول ، 540 ، ص 319 ؛ بحار الانوار ، ج 28 ، ص 204 - 205 .