بيرون بيايد .
گفت : مورد احترام ما نيستى عمر ! مرا از حزب شيطان مىترسانى و حال آن كه حزب شيطان بس ضعيف است ؟
گفتم : اگر على بيرون نيايد ، هيزم مىآورم و خانه را به روى ساكنانش آتش مىزنم ، و آنان را به آتش مىكشم يا على را براى بيعت مىبريم . تازيانه قنفذ را گرفتم و زدم . به خالد بن وليد گفتم : تو با مردان ما هيزم فراهم كنيد . خودم خانه را آتش مىزنم .
( 1 ) فاطمه گفت : اى دشمن خدا و دشمن رسول او و دشمن امير المؤمنين . فاطمه دستهاى خود را پشت در گذاشت تا مرا از باز كردن در بازدارد خواستم در را باز كنم . نتوانستم . پس با تازيانهاى به دستهايش زدم چنان كه دردش گرفت و من صداى ناله و گريهاش را مىشنيدم . نزديك بود كه نرم شوم و از دم در بازگردم . اما كينههاى على و حرص او به خون دليران عرب را به ياد آوردم . . .
پس لگدى به در زدم كه فاطمه شكمش را به آن چسبانده بود و پشت آن پنهان شده بود . چنان فرياد مىزد كه گمان كردم كه فريادش مدينه را زير و رو كرد شنيدم كه گفت : پدر ! يا رسول اللّه ! اين گونه با حبيبه و دخترت رفتار مىشود ؟ ! آه :
فضّه ! مرا بگير كه به خدا قسم جنين داخل شكمم كشته شد . و شنيدم كه او را درد زايمان گرفته است . او به ديوار تكيه داده بود . در را به داخل راندم و وارد شدم . به گونهاى در مقابلم ايستاد كه جلوى ديدم را گرفت . از روى مقنعه چنان به گونهاش سيلى زدم كه گوشوارهاش كنده شد و روى زمين افتاد . على بيرون آمد . چون احساس كردم كه مىآيد ، به سرعت بيرون دويدم و به خالد و قنفذ و كسانى كه با آن دو بودند ، گفتم : از خطر بزرگى نجات پيدا كردم .
( 2 ) در روايت ديگرى آمده : جنايت بزرگى مرتكب شدم و اينك بر خودم ايمن
مأساة الزهراء ( ع ) ( رنجهاى حضرت زهرا س ) ( فارسي ) — صفحة 500
مساهمون: السيد جعفر مرتضى العاملي
ص٥٠٠