پدرم ما را حديث كرد و گفت : احمد بن ادريس ما را حديث كرد و گفت : محمّد بن عبد الجبار ، از قاسم بن محمد رازى ، از على بن هرمزان ، از على بن الحسين بن على ، از پدرش حسين عليه السّلام ما را حديث كرد كه آن حضرت عليه السّلام فرمود :
« چون فاطمه دختر پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله مريض شد به على عليه السّلام وصيت كرد كه بيمارىاش را پوشيده دارد و به احدى خبر ندهد . على عليه السّلام چنان كرد و خودش فاطمه را پرستارى مىكرد . اسماء بنت عميس رحمها اللّه نيز به او كمك مىكرد و چنان كه فاطمه عليها السّلام وصيت كرده بود ، بيمارىاش را پنهان مىداشت . وقتى كه مرگش فرا رسيد به امير المؤمنين عليه السّلام وصيت كرد كه خودش امر كفن و دفنش را بر عهده گيرد و او را شب هنگام دفن كند و قبرش را پوشيده دارد . پس امير المؤمنين عليه السّلام فاطمه عليها السّلام را تجهيز و دفن كرد و جاى قبرش را پنهان نمود . . . » . « 1 »
( 1 ) 15 - مفيد و عياشى ، از عمرو بن ابى مقدام ، از پدرش ، از جدش روايت كرد كه گفت : « هيچ روزى بر على از دو روز سختتر نگذشت : روز اول : روزى است كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله وفات كرد . اما روز دوم ، به خدا قسم من در سقيفه بنى ساعده سمت راست ابو بكر نشسته بودم و مردم با او بيعت مىكردند كه عمر به او گفت :
آهاى تا زمانى كه على با تو بيعت نكرده هيچ كارى نكن . به دنبالش بفرست تا بيايد با تو بيعت كند . . . عمر گفت : بپاخيز تا به نزد اين مرد - على - برويم . پس ابو بكر .
و عمر و عثمان و خالد بن وليد و مغيرة بن شعبه و ابو عبيده جراح و سالم غلام ابو حذيفه بپاخاستند . من هم با آنان حركت كردم .
فاطمه عليها السّلام گمان مىكرد كه بدون اجازهاش وارد خانه نخواهد شد . لذا در را پيش كرد و بست . چون به در خانه رسيدند ، عمر لگدى به در زد . در - كه از شاخه درخت خرما بود - شكست . آنان بر على عليه السّلام وارد شدند و او را طناب به گردن
هامش
( 1 ) امالى مفيد ، صص 172 - 173 .