فاشهد اللّه على استضعافه * و بايع الغاصب فى خلافه
خوفا من القتل ، و بايع النفر * له على الكره لخوف من حضر
فإن يكونوا استضعفوا الامينا * فقبله ما استضعفت هارونا
امة موسى اذا ارادوا قتله * فقد ارادت قتل ذاك قبله
و سلكوا سبيلها فى الفعل * فى الاوصياء مثل حذو النعل
بالنعل و القذة إذ تمثلوا * كمثل ما قال النبى المرسل « 1 »
آن دو با او بيعت كردند و گفتند : تو از نظر ما ، در حال حاضر بهترين فرد براى خلافت هستى . كسان كشتههاى بدر و ديگر غزوهها و كينهتوزان كه اسارت ( آنان كه كينهء اسارت در جنگهاى پيامبر را در دل داشتند ) سران قوم خود بودند بيعت كردند پس مردم نيز با او بيعت كردند مگر عدهاى اندك كه به آنچه از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله مىدانستند ، تمسّك جستند و به سراغ امام خود ، على عليه السّلام رفتند . على عليه السّلام گفت :
شما هيچ كار نمىتوانيد بكنيد . گفتند : چرا ، كارى از عهدهمان ساخته است . فرمود :
پس همين الان بپاخيزيد و سرهايتان را بتراشيد تا بدان از ديگران بازشناخته شويد .
آنگاه نزد من بياييد كه مىخواهم جنگى به پا كنم تا خداوند متعال بين ما حكم كند .
چون عزم و ارادهء على عليه السّلام را ديدند ، سست شدند ( 1 ) و جز آن هفت نفر ، كسى نزد او نيامد . ساير افراد بيعت با ابو بكر را نيكو شمردند . پيشتر آن هفت نفر را نام بردم .
على عليه السّلام به آنان گفت : جنگ را بر شما واجب نمىبينم ( نمىدانم ) . زيرا آن اندازه اندك هستيد كه در مقابل جمع آنان ، كارى از شما برنمىآيد . پس نزد على عليه السّلام نشستند تا ببينند دربارهشان چه نظرى دارد و چه دستورى مىدهد . عمر همراه عدهاى به سراغ اينان آمد . چه حاضر نشدند از خليفه اطاعت كنند . عمر و همراهان آمدند تا به در خانهء فاطمه رسيدند . فاطمه عليها السّلام كه از آنان بريده بود ، پشت در ايستاد
هامش
( 1 ) الارجوزة المختارة ، صص 9288 .