على عليه السّلام گفت : اين با خود شماست .
( 1 ) آنان آمدند تا در كنار در خانه فاطمه عليها السّلام نشستند . على عليه السّلام بر فاطمه عليها السّلام وارد شد و گفت : اى زن آزاده ! فلانى و فلانى در كنار در نشستهاند ، مىخواهند بر تو سلام كنند ، نظر تو چيست ؟ فاطمه عليها السّلام گفت : خانه ، خانهء تو است ، و زن آزاده ، همسر تو .
هر چه مىخواهى انجام ده . على گفت : مقنعهات را محكم كن . فاطمه عليها السّلام مقنعهاش را محكم و رويش را به طرف ديوار كرد . آن دو وارد شدند و سلام كردند و گفتند : از ما راضى شو ، كه خدا از تو راضى باشد . فاطمه عليها السّلام گفت : چه چيز شما را به اين كار واداشت ! گفتند : به گناهمان اعتراف مىكنيم و اميدواريم كه ما را عفو فرمايى و كينه را از دلت بيرون كنى . ( 2 ) فاطمه عليها السّلام گفت : اگر راست مىگوييد ، از آنچه از شما مىپرسم ، پاسخ دهيد . بدانيد كه من چيزى از شما نمىپرسم مگر اينكه مىدانم كه شما از آن آگاه هستيد . اگر راست گفتيد ، مىدانم كه در آمدنتان صادق هستيد . گفتند :
از آنچه مىخواهى بپرس . فاطمه عليها السّلام گفت : شما را به خدا سوگند مىدهم آيا از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شنيديد كه گفت : فاطمه پارهء تن من است . هر كه او را اذيت كند ، مرا اذيت كرده است ؟ گفتند : بلى ، شنيديم . فاطمه عليها السّلام دستانش را به سوى آسمان برد و گفت : پروردگارا ! اين دو تن ، مرا اذيت كردند . من از اين دو به تو و فرستادهات شكايت مىكنم . نه ، به خداى سوگند ابدا از شما راضى نمىشوم تا پدرم رسول خدا را ملاقات كنم و از آنچه با من كرديد ، به او خبر دهم ، تا او دربارهء شما حكم كند .
گفت : در اين هنگام ابو بكر ، خواهان مرگ و هلاكت شد و نالهء شديدى به راه انداخت . عمر گفت : اى خليفهء رسول خدا ! ! از سخن زنى ناله مىكنى ؟ « 1 » ( 3 ) ما نمىدانيم كه چرا اين مرد همان روايت را انتخاب كرده كه غير شيعه روايت
هامش
( 1 ) كتاب سليم ، ج 2 ، ص 869 ؛ جلاء العيون ، ج 1 ، صص 212 - 213 ؛ ر . ك : بحار الانوار ، ج 43 ، صص 197 - 203 ؛ ج 28 ، ص 357 ؛ علل الشرايع ، ج 1 ، صص 186 - 187 .