به يادت آورم . « 1 »
به روايت واقدى ، مطالب ديگرى هم در نامه ابو سفيان آمده بود . براى اطلاع از آن مطالب مىتوانيد به كتاب مغازى واقدى مراجعه كنيد .
7 . كوچ ذليلانه
داستان كوچ خفتبار سپاه احزاب به فرماندهى ابو سفيان را واقدى به شرح زير گزارش نموده است ؛
ابو سفيان بر شتر خود نشست . در حالى كه پاى حيوان بسته بود ، از روى شتابزدگى ، بدون اين كه پاى شتر را باز كند ، او را زد و به حركت در آورد . شتر بر روى سه پا برخاست . آنگاه عقال از پاى شتر باز كرد .
عكرمة بن ابى جهل ابو سفيان را صدا زد و گفت : تو پيشوا و سالار قومى ، اين گونه مىگريزى و مردم را ترك مىكنى ؟ ابو سفيان شرمگين شد و شتر خود را خواباند و از آن پياده شد و لگام حيوان را گرفت و آن را مىكشيد و به سپاه فرمان مىداد : حركت كنيد و برويد . مردم راه افتادند و ابو سفيان هم چنان ايستاده بود تا آن كه باقى مانده سپاه سبك شد و بيشتر آنها رفتند . آنگاه ابو سفيان به عمرو بن عاص گفت : اى ابا عبد اللّه ، من و تو ناچاريم كه با گروهى از سواران ، اينجا در برابر محمّد و يارانش بمانيم ، زيرا در امان نيستيم كه به تعقيب ما بر نيايند و بايد بايستيم تا سپاه به سلامت بگذرند . عمرو گفت : من خواهم ماند . ابو سفيان به خالد بن وليد گفت : اى ابو سليمان ؛ شما چه مىكنى ؟ گفت : من هم مىمانم . عمرو و خالد با دويست سوار ماندند و همهء سپاه به جز همين عدّه كه بر روى اسبهاى خود نشسته بودند ، رفتند . آنان تا سپيده دم ماندند و سپس به راه افتادند و در نيمروز در ناحيهء ملل به لشكر رسيدند و فرداى آن روز به جانب سيّاله رفتند .
هامش
( 1 ) . المغازى ، 2 / 429 ؛ امتاع الاسماع ، 1 / 240 ؛ خاتم النبيين ، 2 / 142 ؛ انساب الاشراف ، 1 / 344 ؛ النزاع و التخاصم ، 17 - 18 ؛ الغدير ، 3 / 212 .