در اين هنگام على ( ع ) برخاست و عرضه داشت : يا رسول اللّه ، براى جنگ با او به من اجازه فرماى . پيغمبر فرمود : نزديك بيا . على ( ع ) نزديك رفت .
رسول خدا ( ص ) عمامهء خويش را بر سر على ( ع ) بست و شمشير خود ، ذو الفقار ، را بر دوش او آويخت و فرمود : از پى تصميم خود باش . چون على ( ع ) رفت ، پيامبر ( ص ) عرضه داشت :
بار خدايا ! او را بر عمرو يارى فرماى . « 1 »
روايت منقول از امام على ( ع ) وضعيت روحى مسلمانان به هنگام عبور سواران عرب از خندق ، هماورد خواهى عمرو ، و مبارزه آن حضرت با وى را چنين به تصوير كشيده است ؛
در آن روزگار ، سوار قريش و عرب ، عمرو بن عبد ود بود كه چونان شتر مست نعره مىكشيد و هماورد مىخواست و رجزخوانى مىكرد ، گاهى اوقات زوبينش را بلند مىكرد و گاهى شمشيرش را به رخ مىكشيد ، احدى براى جنگ او به پا نمىخواست ، و هيچ كس را طمع هماوردى او نبود ؛ رسول خدا ( ص ) مرا براى جنگ با او بلند كرد و عمامهاش را با دست خود بر سرم بست و اين شمشير را به من داد - در اين حال دست خود را به ذو الفقار زد - زنان مدينه از ترس عمرو و ترحم بر من گريان و نالان به نزد رسول خدا ( ص ) شتافتند . خداوند عزّ و جلّ ، او را به دست من كشت . در حالى كه عرب جز وى سوارى براى خود نمىشناخت . « 2 »
ما ، در خروج زنان مدينه و گريهء آنان ترديد داريم . به روايت برخى ، در اين هنگام
هامش
( 1 ) . بنگريد : شرح نهج البلاغه ، 19 / 63 - 64 ؛ الارشاد ، 59 - 60 ؛ عيون الاثر ، 2 / 61 ؛ اعلام الورى ، 194 - 195 ؛ المغازى ، 2 / 470 - 471 ؛ حبيب السير ، 1 / 361 ؛ مناقب آل ابى طالب ، 3 / 135 ؛ بحار الانوار ، 41 / 88 - 89 ؛ 20 / 203 - 205 ؛ 225 - 228 ؛ 254 - 256 ؛ تفسير قمى ، 2 / 181 - 185 ؛ كشف الغمّه ، 1 / 204 ؛ سيره دحلان ، 2 / 6 - 7 ؛ سيره حلبى ، 2 / 319 .
( 2 ) . الخصال ، 2 / 368 ؛ بحار الانوار ، 20 / 244 ؛ شرح الاخبار ، 1 / 287 - 288 ؛ الاختصاص ، 166 .